تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

امروز به یاد روزهای قدیمی دبیرستان و سال های دانشگاه که پر از خاطرات جورواجوره و البته در پس زمینه همه خاطراه یک معده درد مزمن قرار داره معده ام درد گرفت.

غذای رستوران اداره ماهی و پیتزا بود. برای این که فکر نکنید چه مرفه بی دردی هستیم باید بگم که پیتزاش به لعنت خدا هم گرون بود. اما من همون لعنت خدا رو انتخاب کردم و چشمتون روز بد نبینه. الان معده ام در حال انفجار ناشی از درده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:51  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی با همکارم (که البته یک مرده!!!!) راجع به فیلم زیبا و به یاد ماندنی و تاثیرگذار کوهستان بروکبک صحبت کردم و بهش گفتم که چقدر این فیلم برای من و زندگی من  مصداق دارد و چقدر این فیلم احساسی روی من اثر گذاشته و چقدر قشنگه و ...ُ نمی دونید با چشمهایی که از تعجب داشت از کاسه خارج می شدُ من را نگاه کرد و بعد بدون گفتن حتی یک کلمه راهش رو گرفت و رفت. بعد از اون و بعد از صحبت یکی از همکاران دیگه ام ( که البته اون هم مرده!!!) که بهم گفت "تو خیلی خلافی!" تصمیم گرفتم دیگه توی محیط کار با هیچ کس راجع به حقایق ذهنم حرف نزنم.

البته این تصمیم تا به حال توی مراحل مختلف زندگی و جاهای مختلف بارها و بارها گرفته شده اما هیچ وقت نتونستم راجع به چیزهایی که فکرم رو به شدت مشغول کرده حرف نزنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:20  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به پشیزی از دست دادیم همه آنچه به دنیایی می ارزید.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:6  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin