تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

برای ما که نه ماشین داریم و نه محل کاری نزدیک به خونه و بنابراین مجبوریم روزی چند تا تاکسی عوض کنیم همیشه یک سوژه جالب توجه توی ماشین وجود داره که فکرمون رو به خودش مشغول کنه.

برای من که تقریبا در روز ۷ تا ۸ تا تاکسی سوار می شم توجه به راننده ها و لباس و پوشش و برخورد و نوع موزیکی که در حین رانندگی گوش می کنند تفریح جالبیه که باعث می شه مسیر طولانی برام کمی کوتاه تر بشه. یکی از سالم ترین تفریحات من توجه به تزیینات تاکسی هاست. چیزهاییکه از آینه وسط آویزون می کنند. وسایلی که روی داشبورد می گذارند. مثل سگ هایی با گردن های شل و ول که با حرکت ماشین سرشون رو تکون می دهند و چقدر هم زشتند. یا انواع و اقسام زنگ و زنگوله آویزون از هرجای ماشین که مدام صدا می کنند و نمی دونم چه اعصاب فولادی دارند این راننده ها. علاوه براین موارد نسبتا معمولی!! خیلی وقت ها چیزهای خیلی عجیبی هم توی ماشین دیده می شن.

یکی از این موارد دیروز برام اتفاق افتاد. توی صف تاکسی منتظر یک تاکسی بودم که صندلی جلوش خالی باشه تا بتونم برم و تنهایی جلو بشینم. از وقتی متمدن شده ایم!!! و راننده ها مجبور شدند علیرغم میل باطنیشون دیگه دو نفر رو روی صندلی جلو ننشونند خیلی ها مثل من اونقدر منتظر تاکسی می مونن تا یک تاکسی با صندلی جلوی خالی پیدا کنند تا با خیال راحت جلو بنشینند.

دیروز هم من مثل همیشه جلو نشستم. قبل از سوار شدن برطبق عادت  اول به راننده یک نگاه اجمالی انداختم و از بیرون تقریبا ارزیابیش کردم. ظاهر خیلی معمولی داشت. تقریبا ۵۰ ساله بود و مثل اکثر راننده ها ته ریش هم داشت. لباس کدر خیلی معمولی پوشیده بود. البته نمی تونستی بگی که چه رنگیه ولی خیلی معمولی بود. در مجموع اصلا شبیه آدم رباها نبود. سوار شدم. در بدو ورود چیزی توجهم را جلب کرد . درست زیر آینه وسط روی داشبورد عروسک  بزرگ عجیبی دیده می شد. قد عروسک حدودا ۵۰ سانتی متر و تقریبا دید راننده را از وسط محدود کرده بود. مطمئنم اگر در یک کشور یک کم متمدن زندگی می کردیم پلیس حتما راننده را به خاطر قراردادن اون عروسک بزرگ جلوی ماشین جریمه میکرد.

اندازه بزرگتر از حد عروسک در مقایسه با شکل و شمایل خیلی عجیبش هیچی نبود. عروسک یک موجود دوپا شبیه انسان بود که البته کمی به طرف جلو خمیده بود. تمام مدت بدون اینکه پلک بزنم بهش زل زده بودم. پوست بدنش  یک پارچه سبزرنگ فسفری بسیار چندش آور بود که بدون این که بهش دست بزنی می تونستی بفهمی از اون نرمیهایی داره که مورمورت میکنه. این پارچه فسفری رنگ کل بدنش و از جمله صورتش رو  پوشونده بود. دور مچ دستها و پاهاش هم از یک پارچه با موهای بلند به همون رنگ پوشیده شده بود. دستاش شش تا انگشت کشیده با ناخن هایی به رنگ سیاه داشت.

صورت عروسک بیشترین سهم رو تو عجیب بودنش داشت. ترکیب صورتش شبیه صورت انسان با یک پوزه مثل پوزه راسو بود. چشماش مثل چشمهای گربه  کشیده بود. کل چشماش یک رنگ و به رنگ زرد وهم آلودی بود که در مجموع باعث شده بود نگاهش خیلی مرموز به نظر بیاد. نگاه زنده ای داشت و جوری نگاهت می کرد که انگار می دونه توی مغزت چی میگذره. ابروهاش متشکل از یکسری خطوط کج و معوج با انحناهای عجیب و ترسناکی بود که یک بخشی از پیشونیش رو هم پوشونده بود.

توی این مجموعه یک عنصر اثر گذار دیگه هم وجود داشت که ترکیب ترسناک و گیرای صورتش رو تکمیل می کرد و اون یک لبخند مرموز بود که درست زیر پوزه اش ترسیم شده بود. لبخندی که اگر توی صورت یک آدم می دیدم حتما نسبت به اون عکس العمل نشون می دادم. اون لبخند با اون نگاه ترسناک جوری بود که انگار توی صورت من یک چیزهایی رو می بینه که انگار مدت هاست مخفیشون کردم و همیشه از این که دیگران اونها رو بدونند ترس داشته ام. عروسک جوری به من می خندید که انگار داره به ریش من می خنده. انگار می دونست که من اونی نیستم که سعی می کنم نشون بدم.

به کل این ترکیب یک عنصر بی ربط هم اضافه شده بود که غریب بودن عروسک را بیشتر می کرد و اون لباس و کلاه پاپانوئل بود. پاپانوئلی که درست برعکس حاجی فیروز ما تر و تمیز بود و کاملا پولدار به نظر می رسید. پاپانوئلی که جدای از تعصبات قومی و نژادی شاید خیلی از بچه های ایرانی دوست داشتن که یک جایی توی فرهنگ ما پیدا می کرد. حالا توی لباس اون پاپانوئل یک موجود ترسناک موذی و عجیب و غریب قرار گرفته بود. موجودی که اصلا نمی دونستم که چرا امروز درست اول صبح سر راه من سبز شده بود و راننده تاکسی که ساعت ها از وقتش رو پشت فرمان می گذرونه چه احساسی داشت که اون رو درست روبروی خودش قرار داده بود.

بدون این که پلک بزنم و در حالی که نگاهم به نگاه عروسک دوخته شده بود کرایه راننده را دادم و از تاکسی پیاده شدم. همینطور که دور می شدم نگاه عروسک رو روی خودم احساس می کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:43  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همیشه دیوانه ام می کند. موسیقی هایش بر روی فیلم های مشهوری مثل "دسته سیسیلی ها"-" حرفه ای"-"خوب بد زشت"-"روزی روزگاری در امریکا" و ده ها فیلم دیگرش جاودانه تر از فیلم هاییست که او برایشان آهنگ ساخته است.

اینجا می توانید تعدادی از ملودی های معروفش برای چند فیلم را بشنوید. برای من آهنگ دوم و سوم خاطره انگیزتر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 15:43  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

امروز به نظرم امد در مورد مساله ای تکراری بنویسم که البته اهمیتش توی دنیا از هر چیز دیگری بیشتره و اون اخلاقیاته.

آقا ما طی سالها زندگی از یک آدم مذهبی خفن بوده ایم تا لاییک بی دین و ایمون. اما حالا فقط یک چیزی می دانم . مذهب چیزی نیست جز اخلاقیات و در این موضوع همه مذاهب چه آنها که از بشر زمینی لقب آسمانی گرفته اند و چه آنها که از نظر همین بشر زمینی خودخواه منتسب به فرقه های ضاله شده اند در این موضوع مشترکند. آنها همه متفقا چیزی نمی گویند جز رعایت اخلاق. و اخلاق شاید تنها موضوع مطالق جهانه. تنها چیزی است که نمی توان برای عدم داشتن آن توجیه منطقی آورد.

نمی توان با زبان آدمی زاد برای نداشتن آن دلیل تراشی کرد. اخلاق تنها دلیل آمدن و پیامبری  بودا- موسی-عیسی -محمد- مهاتما گاندی و تمام آدم های خوب دنیاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 14:29  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این نوشته مال یک روز پاییزیه که به یاد لحظه های ناب نوشتمش. و چون من آدمی ام که یا تو گذشته سیر می کنم و یا در انتظار آینده ام اینجا حفظش می کنم.

روزهای پاييزی

روزهای پاييزی روزهايي بارانی بود. سرد و آرام. شال سياهت را درست تا زير چشمان درشتت بالا می‌کشيدی و آرام و سر به زير فاصله رويايی دانشگاه تا خوابگاه را می‌پيمودی. آن وقت‌ها سرما بهانه خوبی بود که فارغ از نگاه‌های پر از تعجب مردم و حتی همکلاسی‌هايت شال گردنت را دو تا سه دور، آن طور که دوست داشتی والان هم دوست داری و اجازه نمی‌دهند، دور سرت بپيچانی. فقط آن موقع بود که احساس می‌کردی که کمی از دنيای کوچک و مردمانش فاصله گرفته‌ای. شايد به همين دليل ساده بود که دوست داشتی هميشه هوا سرد و بارانی باشد. آن وقت کتاب‌های سنگين را که هميشه يک جلد از کتاب‌های عين‌القضات هم با آن‌ها همراه بود و با وسواس تمام از کتاب‌خانه دانشگاه انتخاب کرده ‌بودی بين دو دستت جابجا می‌کردی و آرام و سر به زير راه می‌افتادی. آن وقت بود که زبان تمام سنگ ريزه‌های راه را می‌فهميدی و باد جز نوازش دستاني مهربان هيچ نبود و سرما چقدر دلنشين بود.

 آن روزها چقدر دل کوچکت غم داشت. غم‌های دلنشين و بی‌بهانه‌ای که حاضر بودی به قيمت از دست دادن زندگيت نگاهشان داری. اسم اين غم‌ها را حزن دل‌انگيز گذاشته بودی، بهانه‌هايی برای گريه‌های بی‌بهانه‌ات که خيلی‌ها دوستشان نداشتند. خيلی از دوستانت بودند که به گاه باران‌های بی‌امان تنهايت می‌گذاشتند.

آن روزها دنيا برايت آنقدر کوچک بود که می‌توانستی که دودستت را باز کنی و آن را ميان بازوانت نگاه داری.

لعنت به همان دنيای کوچک. لعنت به همان که هيچ نبود. لعنت به همان که هيچ نمی‌انگاشتی‌اش. و لعنت به همان که امروز آنقدر بزرگ شده که دارد خفه‌ات می‌کند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:10  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بادبادک باز واقعا کتاب تاثیر گذاری!! مخصوصا برای ما ایرانی هایی که دید خوبی نسبت به افغان ها نداریم. کتاب رو که می خونی به حال آدمی زاد که خودش دستی دستی خودش رو بدبخت می کنه تاسف می خوری!

باید بگم که دو کتاب "راز داوینچی" و "بادبادک باز" بیشتر از یک ساله که توی لیست ۲۰ کتاب پرفروش آمریکا قرار دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 9:5  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عجیبه! از یک آدم مثل من و با افکار و حرفهای من بعیده! اصلا هیچکی شاید باورش نشه که من هم یک وقت هایی دلم می خواد که یک کف بین فالم رو بگیره! خیلی وقت ها دلم می خواد یکی رو ببینم که از همه چیز خبر داره! البته هیچ وقت نخواستم از آینده خبر داشته باشم و یا بدونم توی دل بقیه چی میگذره یا کدوم بختک روی زندگی من افتاده و یا کی من رو طلسم کرده!؟ نخواستم بدونم چه جوری میشه محبت کسی رو بدست آورد و یا چطوری می شه خبردار شد که کی سرراه زندگی من نشسته! نه هیچ وقت نخواستم اینها رو بدونم!

اما در بیشتر لحظات زندگی ام می خوام بدونم که تو فکر خودم چی میگذره؟! می خوام بدونم چی ذهنم رو مشغول کرده؟! چی ناراحتم کرده؟! دلم واقعا چی می خواد؟!

این خیلی مسخره است؟!!!!!!!!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:54  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این چند وقت خیلی فیلمباز قهاری شدم. حتما وقتی به خونه برمی گردم یک فیلم می بینم. اما هنوز خاطره فیلم کوهستان بروکبک از ذهنم خارج نشده. آقا هیچ کس ما رو درک نمی کرد. فقط امروز یکی از همکارام بالاخره با من هم عقیده شد که این فیلم خیلی تاثیر گذاره و چقدر حس دوست داشتن رو به آدم خوب منتقل می کنه. خدا را شکر بدون این که کسی راجع من بد فکر کنه نظر مثبت من نسبت به این فیلم رو فهمید.

******************************************************************

اداره هم دیگه خیلی خسته کننده شده و خدارا هزار مرتبه شکر که هفته ای  خلق شده و توی هفته آخر هفته ای گنجانده شده.

همکار روبرویی من یک آقای بسیار خونسردیه بعضی مواقع نمی دونم از دستش چطور داد بزنم. اصلا انگیزه برای کار کردن و توی اداره موندن نداره و از طرفی هم نمی تونه از خیر چندرغاز( شاید هم چندرقاز!!) حقوق اینجا بگذره. صبح خیلی زودش ساعت ده و نیمه که بیاد سرکار و دیرترین موقعی که میره خونه ساعت دو بعدازظهره. آخر ماه هم وقتی لیست اضافه کاری ها و دیرکردها می آد همیشه حداقل اضافه کاریش از من ۲۰ ساعت بیشتره و دیرکرد صبحش تقریبا صفر!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:52  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin