تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

سال سوم دبيرستان که بودم برامون يک ناظم جديد از مرکز اومد. بين بچه‌ها شايعه شده بود که ناظم جديد خيلي مذهبيه . البته الان رو نمي‌دونم اما اون موقع توي پست‌هاي مدير و معاون مدرسه فقط آدم هايي رو مي‌گذاشتند که از نظر اعتقادي آدم‌هاي خاصي باشند.

ناظم جديد مدرسه نماز جماعت رو که تقريبا ديگه توي مدرسه انجام نمي‌شد دوباره راه انداخت.. اونوقت بود که درست موقع ناهار سر و کله اش پيدا مي‌شد و تا يکي يکي از بچه‌ها دليل شرکت نکردن توي نماز جماعت رو نمي‌پرسيد و راست ودروغ بچه ها رو نمي‌شنيد کلاس رو ترک نمي‌کرد.

با اين که سال‌ها از اون موقع مي‌گذره اما قيافه ناظم رو وقتي توي کلاس مي‌اومد و روي در چند مرتبه ضربه مي‌زد و همه رو به نماز دعوت مي‌کرد از خاطرم پاک نمي‌شه. خيلي وقت‌ها راست و دروغ سر هم مي‌کرديم و از نماز خوندن طفره مي‌رفتيم. اما يک وقت‌هايي هم که ديگه دليل تازه‌اي نداشتيم يک جورايي جيم مي‌زديم و توي يک سوراخ سنبه‌اي قايم مي‌شديم که ما رونبينه. يادمه يکي دوبار روي پشت بوم و چندباري هم توي دستشويي غافلگيرمون کرد.

سياست "زور بالاي سر" نتونست صف نماز رو شلوغ کنه. روش دوم سياست تشويق بود. به سفارش ناظم يکسري کارت تشويقي چاپ شد (شبيه کارت‌هاي صدآفرين که دوره دبستان جايزه مي‌گرفتيم). روي کارت تعدادي آيه و حديث درمورد نماز خواندن و ارتباطش با بهشت و حوري‌هاي بهشتي نوشته شده بود. ناظم برنامه اي چيده بود که کارت‌ها درست بعد از سلام نماز بين بچه‌هايي که توي صف نماز بودند توزيع بشه. در پايان هرماه هم بچه‌ها موظف بودند آمار کارت‌هاي دريافتي‌شون رو گزارش بدهن. اما اين روش هم جواب نداد. خيلي از بچه‌ها يکجورايي با عامل توزيع کارت‌ها تباني مي‌کردند و هميشه يک تعدادي کارت از نمازخونه به بيرون درز پيدا مي‌کرد.

البته ما هيچ اصراي به نماز نخوندن نداشتيم . حداقلش اينه که اون موقع از الان مسلمونتر بوديم. اما امام جماعت مدرسه ما به طرز خنده‌داري نماز مي‌‌خوند. همون يکي دوباري که از ترس ناظم مدرسه نماز خونديم از خنده روده بر شديم.

امام جماعت اصرار زيادي داشت که مخرج حروف رو درست رعايت کنه و حروف رو خيلي عربي تلفظ کنه . به خاطر همين هم قضيه خيلي خنده دار بود . وقتي مي‌خواست آيه آخر سوره حمد رو بخونه اونقدر حرف "ظ" رو توي دهنش اينور اونور مي‌کرد که ما از شدت خنده رکوع مي‌رفتيم.

قضيه به همين سادگي و مضحکي بود. ناظم مدرسه مي‌خواست مدير بشه و براي اين که به روساش ثابت کنه مديريت توي خونشه، از صف نماز جماعت استفاده مي‌کرد.

اصرار اون براي نماز خوندن و "موش و گربه بازي کردن" ما هيچ وقت از ذهن من و همکلاسي‌هام پاک نشد. اون آدم براي منافع خودش ذهنيت ما رو ويران کرد.

قضيه امروز هم به همين سادگيه. يک عده براي مشروعيت بخشيدن به قدرت خودشون يکسري چيزها رو قرباني مي‌کنند و از يکسري حربه‌ها استفاده مي‌کنن.

خدا به داد بشريت برسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:30  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این روزها خوندن و گوش دادن به شعرهای "لنگستن هیوز" بیشتر از هر موقع دیگه ای مناسبت داره. مساله تبعیض نژادی بین سیاه ها و سفیدها مساله ایه که سال هاست حل شده و دیگه جنگیدن سرش بی معنیه. شاید هر شعر ضدنژادپرستانه دیگه ای به آدم اینقدر انرژی نده. آخه تقریبا دیگه مناسبتی وجود نداره.

این دعوا که الان خیلی برای ما ملموس نیست یک زمانی تبدیل به بزرگترین ماجرای بشریت شده بود. این ماجرا الان برای ما خنده داره. اما اون موقع مساله مهمی بوده

 اما شعرهای هیوز برای هر دوره ای تازگی داره. با اینکه مستقیما مربوط به دوره برده داری در امریکا ست و مربوط به دوره ایه که اون موقع ورود سیاه و سگ به کلیسا ممنوع بوده اما الان هم برای هر خواننده ای تازگی داره.

من همیشه وقتی خیلی دلم از روزگار میگیره اشعارش رو گوش می دم. البته ترجمه زیبای شاملو هم زیبایی رو چندبرابر کرده.

مخصوصا یک جاش که از ته ته دلش می گه "وای خدا جونم آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه!"

یک شعرش رو خیلی زیاد دوست دارم و اون رو خیلی وقت ها با خودم می خونم. خطاب به مسیحه. خیلی عمیق و اثرگذاره و بی نهایت دردآوره.

"روی جاده مرگت به تو برخوردم             

 راهی که از اتفاق پیش گرفته بودم      

بی انکه بدانم تو از آن می گذری.   

 هیاهوی جماعت که به گوشم امد    

 خواستم برگردم   اما کنجکاوی مانعم شد.  

 از غریو و هیاهو  ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد    

 اما ماندم و پا پس نکشیدم  

 انبوه بی سرو پا ها با تمام قوت غریو می کشید    

اما چنان ضعیف بود  

 که به اقیانوسی بیمارو خفه می مانست.  

 حلقه ای از خار خلنده بر سر داشتی    

 وبه من نگاه نکردی    

  گذشتی و   بر دوش خود بردی   

 همه ی محنت من را"

من عاشق این جمله آخرشم. احساس می کنم بشر امروز به این نیاز داره.  به این نیاز داره که یکی رنج های زیادش رو بر دوش خودش بکشه.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:20  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز رییسم از دنده چپ بلند شده. نمی دونم چطوریه بعضی روزها با زمین و زمان دعوا داره.

من توی یک اداره دولتی کار می کنم. یه جایی وابسته به یک وزارتخونه بزرگ و کلیدی. کارم اصلا هیچ ارتباطی با درسهایی که خوندم نداره. من یک رشته فنی خوندم اما کاری که همه بچه های اینجا که البته اسم کارشناس (!!!) رو هم یدک می کشن انجام می دهن یک جور کار دفتری و به قول خودشون ستادیه. کاری که همیشه ازش متنفر بودم. هیچ فرقی نمیکرد اگر من با مدرک سیکل هم می اومدم می تونستم اینکارها رو انجام بدم.

رییس من امروز از دنده چپ بلند شده. به همه چیز گیر می ده و الان نوبت من بود.  رونوشت یک نامه مسخره رو باید به یک آدم مسخره می زدم و یادم رفته اینکار مسخره رو انجام بدم. خنده ام می گیره میون این همه فقط گیرهای چپ و راست رییس رو کم داشتم.

****

کارم هرشب شده صدای امریکا و بی بی سی گوش دادن. اوضاع فعلا قمر در عقربه .آمار کشته ها بالاتر هم رفته. تا دیروز عصر (به وقت تهران) ۱۰۰ نفر توی لبنان و ۴۰ نفر توی اسراییل.

این جنگ لعنتی هیچ خیال تموم شدن هم نداره. این وسط "هیزم بیار معرکه" هم شده ایم و تهدید میکنیم اگر اسراییل به سوریه حمله کنه ال میکنیم و بل می کنیم. این حرف ها رو می زنیم اونوقت انتظار داریم که همه دنیا باور کنن که ما توی ماجرای لبنان هیچ نقشی نداریم. همه دنیا هم یک نوعی از  انواع موجودات درازگوشی هستند  که به راحتی گول آدم کوتوله ها رو می خورند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:42  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 ديشب که خبرهاي اسراييل و فلسطين رو مي شنيدم و مي خوندم، مثل الان که بغض گلوم رو گرفته خيلي غصه ام گرفت.

ديشب شنيدم که يک ناوچه اسراييلي با موشک هاي حزب الله نابود منهدم شده ۴  اسراييلي کشته شدند.

ديشب شنيدم حملات اسراييل به نوار غزه خيلي شديد شده.

ديشب شنيدم بيروت و جنوب لبنان بمباران شده.

ديشب شنيدم موشک هاي حزب الله به حيفا هم رسيده.

سال هاست می شنوم که حملات انتحاری مردم عادی اسراييلي را از بین می برد.

سال هاست که می شنوم مردم فلسطین جوانهای خود را به راحتی از دست می دهند.

اما مدتی است که می فهمم که کسانی از این جنگ سودهایی می برند.د

يشب خيلي چيزها شنيدم. از بدبختي، از جنگي که معلوم نيست به نفع کي شروع شده.

ديشب خيلي خبرها شنيدم و لعنت فرستادم به اونهايي که به خاطر خودشون، حماقت هاشون و سرقدرت موندنشون، مردمان عادي رو قرباني مي کنند.

قرباني- شنيده بودم در بعضي از اديان براي کسب رضايت خدايان زيباترين حوانان شهر در پاکيزه‌ترين و زيباترين لباس پوشانده شده به قربانگاه برده مي شدند و براي خشنودي دل خدايان خونشان ريخته مي‌شد.

من نگرانم . من براي انسانيت نگرانم. من براي مردم اسراييل و فلسطين نگرانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:38  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آدم توی این شهر از چیزی نباید تعجب کنه. دیروز که داشتم از سرکار برمی گشتم و به سمت ایستگاه تاکسیای میرفتم که هرروز باهاشون به خونه برمیگردم و قبلا هم درموردشون نوشتم موجود عجیبی دیدم.

روی پلههای ورودی یک ساختمان بزرگ که فکر کنم چیزی شبیه یک ساختمان پزشکان بزرگه، یک زن عجیب نشسته بود. قیافه این موجود و حرکات و سکناتش اونقدر عجیب بود که نتونستم بهش ذل نزنم.

زن تقریبا نزدیک به ۲۰۰ کیلو وزن داشت. به شدت چاق بود و البته یک شکم برآمده غیر طبیعی هم داشت. یک مانتوی مشکی روی دوشش انداخته بود که البته اگر هم می خواست نمی تونست دکمه هاشو ببنده.

لباس زرد وحشتناکی پوشیده بود . کفش هاش شبیه کفش جادوگرها بود و جوراب های سرخ آبی کثیفی پاش بود.

لباس و سر و وضع عجیبش در مقایسه با صورتش به حساب هم نمی‌اومد. پوستش مثل پوست گردو و تقریبا قهوه‌ای پررنگ بود. چشماش گردگرد و کاملا از حدقه دراومده بود. مژه نداشت اما روی پلک‌هاش خطوطی رو نقاشی کرده بود. چیزی شبیه خط چشم اما انحنای وهم انگیز خطوطش تا نزدیک موهاش اومده بود.

پشت پلکهاش رو به رنگ سبز چمنی کرده بود و این در مجموع چشماشو ترسناک‌تر می‌کرد. به لباش یک ماتیک تند آلبالویی زده بود و یک آینه دستش بود و هر سه چهار ثانیه از همون ماتیکه روی لباش می مالید.

اما سرش خیلی از عجیبتر بود. کل سرش مو نداشت به غیر از یک نوار به پهنای دو سانتیمتر جلوی سرش که روش موهایی حنایی رنگ دراومده بود. این یک دسته مو رو مثل این مدل عجیب که امروزه زیاد مد شده و همه توخیابون می بینیم بالا زده بود.

از دیدن اون زن با آن شکل و شمایل عجیب خیلی تعجب کردم. اصلا شاید یک جور نامردیه اما من وحشت کردم. چون تاثیرگذارترین کتابی که به عمرم خوندم "مرشد و مارگریتا" بود و این زن من رو بدجوری به یاد اون کتاب می انداخت. اما وقتی سریع از جلوش رد شدم در حالی که برگشتم تا دوباره ببینمش یک چیزه دیگه برام عجیبتر بود.

زن با آن سر و وضع عجیب اونجا نشسته بود اما هیچ کس از دیدنش تعجب نکرده بود. اون تقریبا شبیه آدمی زاد نبود اما تنها کسی که متوجه اش شده بود من بودم. همه خیلی طبیعی از کنارش رد شدند. هیچ کس حتی نیم نگاهی هم بهش نمی انداخت.

هنوز هم نمی دونم خیالاتی شده بودم یا واقعا اون زن وجود داشت یا نه. اما من می دونم توی این شهر از هیچی نباید تعجب کرد. اینجا شهر عجایبه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:57  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوران دانشگاه "حزن دل انگیز" خیلی به سراغم می اومد. غم هایی که به اندازه همه دنیا بزرگ بودن. اما خیلی از دوستام نمی تونستم من رو توی اون وضعیت تحمل کنن و بنابراین من یک گوشه خلوت داشتم که الان هر وقت دلم براش تنگ می شه چشمامو می بندم و اونجا رو تصور می کنم.

وقتی غم های بزرگ دلم رو می گرفت به اونجا پناه می بردم. یادمه همیشه توی اوج غصه که بودم "مسافر" سهراب رو می خوندم:

"غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود و روی صندلی راحتی کنار چمن نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:28  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نوشتن برای خودم رو از تقریبا سال چهارم دبیرستان و موقع کنکور شروع کردم. همیشه و توی همه زندگی ام نزدیک امتحان هام که می شد از همه وقت های دیگه بیشتر به هنر و ادبیات علاقمند می شدم و دوست داشتم همه کارهایی رو که تابه حال انجام ندادم تجربه کنم.

دقیقا هم نزدیک کنکور بود که یک مقاله از زندگی چخوف توی روزنامه "همشهری" که آن موقعها روزنامه بدی نبود خوندم. اسم مقاله " چخوف !چخوف نازنین!" بود.

نویسنده اون مقاله در مورد یادداشت های چخوف برای خودش نوشته بود. ظاها چخوف برای خودش یک دوست خیالی تصور کرده بود و برای اون نامه هایی می نوشته. بعد از مرگ چخوف یادداشتهاش برای دوست خیالی اش در یک کتاب چاپ شد و همانطور هم که از یک نویسنده بزرگ انتظار می ره کتاب جالبی هم از آب دراومد.

بعد ازخوندن اون مقاله بود که تصمیم گرفتم من هم برای خودم روزانه بنویسم. کلمات اول یادداشتم رو به خوبی به یاددارم و یادمه توی اولین نوشته ام در مورد "چخوف نازنین" هم نوشته بودم.

اون موقع داداش دوقلوهام خیلی کوچیک بودن. و همیشه توی دفترهای من دنبال یک چیزی می گشتند که من رو باهاش دست بندازند. یادداشت های من براشون سوژه جالبی بود. تا سال ها بعد هروقت می خواستند یک جوری من رو دست بندازند یک اشاره ای به "چخوف نازنین" می کردند.

سال ها از اون ماجرا گذشته و من بعد از اون هر سال یک سررسید رو سیاه کرده ام. الان یک عالمه سررسید پرشده دارم.

 الان هم چند وقتیه که دارم اینجا می نویسم. ولی اینجا می دونم همیشه شاید یک عده ای گذری به اینجا میندازند و این مطالب رو می خونند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:52  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز توی اداره حالم به هم خورد. فشارم به شدت افت کرد و بعد سرگیجه و بعد هم یک حالت تهوع شدید. فکر کنم گرمازده شده بودم و یا شاید هم مسموم. اما به هرحال من که همیشه از دکتر و بیمارستان فراری ام مجبور شدم که به اولین بیمارستان نزدیک محل کارم مراجع کنم. یکی از همکارانم بیچاره ماشین گرفت و در حالی که دستم را گرفته بود و من را به خودش تکیه داده بود من را به سمت ماشین برد.

تو گرمای سر ظهر به بیمارستان رسیدم. سرگیجه ام بدتر شده بود و یکبار هم روتون گلاب! بالا آورده بودم. تابلوی بیمارستان از تابلوی هر بیمارستان دیگه ای بزرگتر بود. داخل شدم. با آن حال نزار در حالی که تقریبا خودم را به جلو می کشاندم وارد شدم. دم در یک نگهبان با لباس فرم نشسته بود و اولین چیزی که به من که قیافه مریضم از دو کیلومتری هم قابل تشخیص بود گفت این بود که "بروید بیرون و از ورودی خواهران وارد بشوید". بیرون رفتم و وارد ورودی خواهران شدم. بگذریم که قدم از قدم برداشتن برای من که سرگیجه و حالت تهوع امانم را بریده بود خیلی خیلی سخت بود.

ورودی خواهران یک اتاقک بود به علاوه  سکویی شکل کفشداری امام زاده ها. پشت سکو یک خانم شبیه خانم هایی که قدیمها توی خیابان به لنگ و پاچه مردم گیر می دادند و به بهشت رهنمونشون میکردند ایستاده بود. از من کارت شناسایی خواست. نمی تونستم روی پا بایستم و از شدت سردرد و سرگیجه به دیوار تکیه دادم. دست توی کیفم کردم و بعد از مدتی با کلی تقلا یک کارت شناسایی از ته کیفم پیدا کردم و بهش نشون دادم. کارت رو از دستم قاپید و مدتی به من و مدتی به عکس روی کارت نگاه کرد. بعد از این که مطمئن شد که این آدمی که داره می میره همونیه که روی کارته یک بسته بهم داد و گفت بازش کن. بسته رو باز کردم. داخلش یک چادر مشکی بود. از اون چادرها که به تنهایی ۲۰ کیلو وزن دارند. خیلی سریع و بلند  حرف می زد. بهم گفت:"سرت کن" بهش گفتم " خانوم من نمی تونم خودم رو روی زمین بکشم . چادر به این سنگینی سرم کنم." جوابم رو نداد. بعد بدون این که نگاهم کنه یک شیشه استون و یک بسته پنبه جلوم گذاشت و گفت " لاکهات رو پاک کن"

دیگه عصبانی شدم. درحالی که سعی می کردم چادر را رو سرم نگه دارم داد زدم" خانوم من دارم از حال می رم . اونوقت شما  از من می خواین که اینجا بایستم و لاک پاک کنم؟!!!"

داد و هوار من کار خودش را کرد . در حالی که سعی می کرد صداش رو پایین بیاره به من گفت " خیلی خوب برو تو اما مواظب باش کسی لاک هات رو نبینه!!"

دیگه تقریبا داشتم می افتادم. سعی کردم خودم رو به پذیرش برسونم. در حالی که به زمین و زمان فحش می دادم از کنار غرفه های کتاب و نوارهای مذهبی رد می شدم.

هنوز نفهمیده بودم اونجا بیمارستان بود یا ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:35  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چیزی که همیشه می ترسوندم به سرم اومد. بلاخره این دنیای کوفتی تونست من رو دچار کنه. روزمرگی!

مخصوصا از وقتی که توی یک اداره دولتی کارمند کوچولو شده ام. از اومدنم به اینجا تقریبا یک سال و نیم  میگذره. اما هرچی جلوتر می رم بیشتر مطمئن می شم که دارم فقط فرو میرم. هیچ حرکتی رو به جلو چپ بالا و یا راست نداشته ام. تنها نکته مثبت این چند جلد کتابیه که خونده ام و یا فیلم هایی که میبینم.

الان حسابی از خودم بدم اومده. توی این ادره تنها هدفم به سر بردن روزها تا پایان ماهه و هنوز ماه تموم نشده که حقوق گرفته ایم و من از روز بعد منتظر آمدن پایان ماه بعدی هستم. چه دور تسلسل باطلی!!!

پنج سال پیش رو به خوبی یاد دارم. هرروز به فکر تجربه های تازه بودم. می خواستم به بهانه ادامه تحصیل از ایران برم. اما واقعا دنبال چیز دیگه ای بودم. دنبال تجربه دنیاهای تازه.

میگفتم نمی خوام بمونم. آب هم اگر راکد بمونه می گنده. هرچقدر هم خوب به وطن نگاه کنیم هرچقدر هم خوب و خوش باشیم راکد بودن آدم رو دچار روزمرگی می کنه. میگفتم قبل از راکد شدن می خوام برم و تاجایی که بتونم در حرکت باشم. می خوام همه جا رو ببینم و همه چیز رو تجربه کنم.

هنوز هم بهش فکر میکنم. اما من الان راکد شده ام و شروع حرکت برای یک جسم صلب خیلی سخت تره.

برام خیلی این حرف "کوچ"  و دلایل حرکتش جالب بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:41  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز جمعه بود. یک جمعه معمولی. یک روز معمولی.

توی یک روز معمولی هزاران نفر معمولی می میرند و هزاران کودک معمولی به دنیا می آیند.

دیروز هم روز یکی از این مرگ های معمولی بود.

"آقای طاهری" مرد بزرگی بود. اونقدر سالم بود و اونقدر سالم زندگی می کرد که تو حتی به فکرت هم نمی رسید لااقل تا ۴۰ سال دیگه بمیره.

اما یادت باشه که صدای طبل مرگ خیلی بلنده.

"آقای طاهری" مرد بزرگی بود. مرگش برای دوستانش که به قول خودشون ۳۷ سال بود که با هم دوست بودند و در تمام مراحل زندگی با هم بودند شوک آور بود.

"آقای طاهری" مرد بزرگی بود. اونقدر بزرگ که توی کوه بمیره. اونقدر بزرگ که توی ارتفاع و بالای ابرها بمیره.

از شریفی های دوره اول بود.

"آقای طاهری" مرد بزرگی بود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:47  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"یادت باشه مرگ یه طبله!

طبلی که صداش بلنده تا اون ستاره آخریه خاموش شه!

تا اون کرم آخریه بیاد و به صداش لبیک بگه!

یادت باشه مرگ یه طبله!

طبلی که صدات می کنه : بیا بیا بیا !"

      لنگستن هیوز                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 8:56  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin