سال سوم دبيرستان که بودم برامون يک ناظم جديد از مرکز اومد. بين بچهها شايعه شده بود که ناظم جديد خيلي مذهبيه . البته الان رو نميدونم اما اون موقع توي پستهاي مدير و معاون مدرسه فقط آدم هايي رو ميگذاشتند که از نظر اعتقادي آدمهاي خاصي باشند.
ناظم جديد مدرسه نماز جماعت رو که تقريبا ديگه توي مدرسه انجام نميشد دوباره راه انداخت.. اونوقت بود که درست موقع ناهار سر و کله اش پيدا ميشد و تا يکي يکي از بچهها دليل شرکت نکردن توي نماز جماعت رو نميپرسيد و راست ودروغ بچه ها رو نميشنيد کلاس رو ترک نميکرد.
با اين که سالها از اون موقع ميگذره اما قيافه ناظم رو وقتي توي کلاس مياومد و روي در چند مرتبه ضربه ميزد و همه رو به نماز دعوت ميکرد از خاطرم پاک نميشه. خيلي وقتها راست و دروغ سر هم ميکرديم و از نماز خوندن طفره ميرفتيم. اما يک وقتهايي هم که ديگه دليل تازهاي نداشتيم يک جورايي جيم ميزديم و توي يک سوراخ سنبهاي قايم ميشديم که ما رونبينه. يادمه يکي دوبار روي پشت بوم و چندباري هم توي دستشويي غافلگيرمون کرد.
سياست "زور بالاي سر" نتونست صف نماز رو شلوغ کنه. روش دوم سياست تشويق بود. به سفارش ناظم يکسري کارت تشويقي چاپ شد (شبيه کارتهاي صدآفرين که دوره دبستان جايزه ميگرفتيم). روي کارت تعدادي آيه و حديث درمورد نماز خواندن و ارتباطش با بهشت و حوريهاي بهشتي نوشته شده بود. ناظم برنامه اي چيده بود که کارتها درست بعد از سلام نماز بين بچههايي که توي صف نماز بودند توزيع بشه. در پايان هرماه هم بچهها موظف بودند آمار کارتهاي دريافتيشون رو گزارش بدهن. اما اين روش هم جواب نداد. خيلي از بچهها يکجورايي با عامل توزيع کارتها تباني ميکردند و هميشه يک تعدادي کارت از نمازخونه به بيرون درز پيدا ميکرد.
البته ما هيچ اصراي به نماز نخوندن نداشتيم . حداقلش اينه که اون موقع از الان مسلمونتر بوديم. اما امام جماعت مدرسه ما به طرز خندهداري نماز ميخوند. همون يکي دوباري که از ترس ناظم مدرسه نماز خونديم از خنده روده بر شديم.
امام جماعت اصرار زيادي داشت که مخرج حروف رو درست رعايت کنه و حروف رو خيلي عربي تلفظ کنه . به خاطر همين هم قضيه خيلي خنده دار بود . وقتي ميخواست آيه آخر سوره حمد رو بخونه اونقدر حرف "ظ" رو توي دهنش اينور اونور ميکرد که ما از شدت خنده رکوع ميرفتيم.
قضيه به همين سادگي و مضحکي بود. ناظم مدرسه ميخواست مدير بشه و براي اين که به روساش ثابت کنه مديريت توي خونشه، از صف نماز جماعت استفاده ميکرد.
اصرار اون براي نماز خوندن و "موش و گربه بازي کردن" ما هيچ وقت از ذهن من و همکلاسيهام پاک نشد. اون آدم براي منافع خودش ذهنيت ما رو ويران کرد.
قضيه امروز هم به همين سادگيه. يک عده براي مشروعيت بخشيدن به قدرت خودشون يکسري چيزها رو قرباني ميکنند و از يکسري حربهها استفاده ميکنن.
خدا به داد بشريت برسه.
