چندوقت پيش ايميلي دريافت کرديم در مورد يک گردهمايي فارغ التحصيلان دانشگاه که در کاليفرنيا برگزار ميشد و از همه دعوت کردهبودند که توي اون شرکت کنند. ما نتونستيم به ثبت نامش برسيم. اما چندتا از دوستامون که توشون از فارغ التحصيلهاي دهه 50 تا همين دو سه سال پيش بودن براي کنفرانس ثبت نام کردند.
همشون تونستند ويزا بگيرن. برام جالب بود که به همه ويزا دادن. از رفتنشون بيخبر بودم. تا اينکه راديو و تلوزيونهاي بيگانه!!! چند بار خبر دادن که براي اين گردهمايي يکسري رو از توي فرودگاه کاليفرنيا برگردوندند.
يکي از دوستای دوران دانشگاه من که اتفاقا دختر بسيار نازيه هم جزء اين گروه بود. اون براي دبير اين همايش نامهاي نوشت و وقايعي رو که توي اون 24 ساعت توي فرودگاه گذشته بود شرح داده. متن نامه رو اينجا نميتونم بگذارم چون هم انگليسيه و هم خيلي طولانيه اما بخشهايي از اون رو اينجا ميگذارم:
هشت نفر از فارغالتحصيلان دانشگاه به همراه همراهانمون در سوم آگوست حوالي ظهر به فرو.دگاه رسيديم. در بدو ورود دو نفر مامور پاسپورتهامون رو چک کردن. همه ايرانيها رو يکجا جمع کردن و ويزاهاشون رو چک کردن. بعد به ما گفتن که بايد به دفتر اداره مهاجرات مراجعه کنيم. بعد از اينکه همه اونجا جمع شديم اول چک کردند که ببينند که همه انگليسي بلدن يا نه و بعدش همه مربوط به همون گردهمايي هستند يا خير. بعد يکي از اونها شروع به صحبت کرد و گفت که مثل چند نفر ديگهاي که ديشب به اونجا رسيدن بدون هيچ دليل خاصي ويزاي همه شما که مربوط به اين گردهمايي هستين باطله و ما بايد هرچه سريعتر به ايران برگرديم. اون گفت که براي همه ما در اولين پرواز برگشت يک جا پيدا مي کنن و بعد هم عذرخواهي کرد که اين مسايل خارج از کنترل اونهاست.
بعد برچسبهاي ساک و چمدونهاي ما رو کندند و با هرکردوم از ما يک مامور مصاحبه کرد. در مورد من فقط چندتا سوال کلي راجع به خودم، کارم و خانوادهام پرسیدند. بعد هم اين سوال که ترسي از برگشت به ايران دارم يا نه؟ بعد براي من توضيح داد که دوتا راه دارم يا خودم داوطلبانه برگردم و يا اخراجم کنن. من اولي رو انتخاب کردم. بعد به من گفت که اگر ميخوام ميتونم با سفارت ايران تماس بگيرم. بهش جواب دادم که ما توي امريکا سفارتي نداريم. اما من ميتونم با دفتر حفاظت از منافع ايران (سفارت الجزاير) تماس بگيرم؟ بعد از 10 دقيقه به من جواب داد که مسوولشون اجازه تماس با اونجا رو به من نداده.
بعد از اينکه همه دوباره جمع شديم به ما گفتن که امروز نميتونين به ايران برگردين چون پروازي نيست. بعد از همه خواست که ساعت، حلقه، گردنبند و کيفهاشون رو تحويل بدهن. و گفتن که تنها جاي مطمئني که ميتونن مارو ببرن، زندان ادراه مهاجرته که تا پرواز بعدي ميتونيم اونجا بمونيم. من ازشون خواستم که کتاب و مدارکم رو با خودم ببرم و اونها گفتن که نبايد چيزي همراهمون باشه.
بعد از اون ازشون خواستم که به يکي از دوستام تماس بگيرم. اونها به من اجازه دادن که با دوستم تماس بگيرم اما براي کمتر از يک دقيقه. من از دوستم خواستم که با خانوادهام تماس بگيره و وضعيت من رو شرح بده. اونها به همه گفتن که با تلفن فقط انگليسي صحبت کنيد.
بعد از ساعتها ما کاملا خسته شده بوديم . در حدود ساعت 9 بود که دفتر داشت تعطيل ميشد و ما رو به دفتر ديگه اي در فرودگاه بردن. اونجا يکي از خانمهاي ايراني رو ديديم که با پرواز هلند اومده بود و چون تنها بود خيلي ترسيده و وحشتزده به نظر ميرسيد.
در حدود ساعت دو و نيم شب بود که دو تا پليس با دستبند و زنجير اومدن و به ما گفتن که تنها جايي که براي ما مطمئنه و ما ميتونيم بقيه شب رو اونجا بگذرونيم زندان سنت خوزه است. اون گفت که ما بايد به اونجا بريم و انتخاب ديگهاي هم نداريم.
يکي از مامورين تازه وارد از من خواست که جلو برم تا من رو بازرسي بدني کنه. خيلي شبيه گشتن لباسهاي جنايتکارها توي فيلمهاي پليسي بود. بعد به دستام دستبند زد و از همکارش هم خواست پاهام رو زنجير کنه. ولي اون گفت که اينکار ضرورتي نداره و بعد اين قضيه براي همه عينا تکرار شد. بعد از اون فقط دستبندهاي من رو باز کردند. بعد همه مارو با يک ماشين مخصوص حمل زنداني ها به سنت خوزه منتقل کردند. بعد از پرکردن چندتا فرم و بعد گرفتن عکس و اثر انگشت من رو به يک سلول منتقل کردند. اونجا يک اتاق شش متري با يک توالت و دو تا نيمکت و تخت بود. روي يکي از نيمکتها يک زن سياه پوست خوابيده بود. بعد از چند دقيقه يک زن سفيد معتاد آوردن که در وضعيت بدي بود. مدام داد ميکشيد و به در و ديوار ميکوبيد. بعد کم کم بقيه خانمهاي ايراني اومدن. ما سعي ميکرديم که به اعصابمون مسلط باشيم.
در ساعت 2 صبح بود که اونها يکي يکي مارو صدا کردند و به دستمون يک دستبند براي شناسايي بستند. اين دستبند حاوي عکسهاي ما ، اسممون و يک کد بود. در حدود ساعت سه صبح بود که دوباره دو تا مامور با لباس شخصي ما رو خواستن و اونها از ما چندتا سوال در مورد عضويت در گروههاي تبهکاري، تجربه اقدام به خودکشي و ... کردند. يک نفر از اونها به من گفت که مشخصه که تو نبايد اينجا باشي و ما سعي ميکنيم که يک سلول براي شما چند ايراني زن در نظر بگيريم.
در ساعت 4 صبح اونها نام 4 زنداني مختلف رو خوندند و از ما خواستند که رو به ديوار بايستيم و دستهاي دو بدو ما رو به هم زنجير کردند. يکي از اونها گفت که الان به زندان سانتا کلارا ميريم و فردا بايد به دادگاه بريم.
به زندان سانتا کلارا رسيديم و اونجا در راهروي ورودي وارد اتاقي شديم که لباس مخصوص زندان به همراه لوازم شخصي به زندانيان ميدادند. هوا خيلي سرد و تاريک بود. همه ما کاملا ترسيده بوديم. ما تا حدود ساعت 6 اونجا نشستيم. بعد از يک مدت طولاني اونها به ما يکسري کاغذهاي خروج براي امضا دادند و ما کمي خيالمون راحت شد که داريم از اونجا ميريم.
در حدود ساعت 6 و 45 دقيقه يک ماشين مخصوص اومد. اونها دستهاي ما رو با زنجير به کمرمون بستند و بعد ما رو سوار اون ماشينها کردند. بعد از 15 دقيقه که در يک تونل تاريک حرکت کرديم، ماشين توقف کرد و مردهاي ايراني درست با همون وضعيت ما سوار شدند. بعد يک مسير طولاني را به سمت فرودگاه حرکت کرديم.
به فرودگاه رسيديم و بعد از30 دقيقه توقف ما رو از ماشين پياده کردند و زنجيرها رو از دست و پامون باز کردند و ما رو به همون دفتر ديروزي بردند. بعد اونها وسايل شخصي ما رو به جز بليط و پاسپورت به ما برگدوندند. در حدود ساعت 11 ما به اونها کمي پول داديم تا برامون غذا بخرند. درحدود ساعت 12 قبل از اينکه پرواز لوفتانزا که چندتا از فارغ التحصيلها براي گردهمايي با اون مي اومدند بشينه اونها ما رو با خشونت از اون اتاق به جاي ديگه اي منتقل کردند تا امکان اينکه ما اونها رو ببينيم و بهشون بگيم که چه اتفاقي افتاده وجود نداشته باشه.
بعد از يک ساعت ما با همون پرواز حرکت کرديم. و الان در ايران هستيم و اميدواريم که خيلي زود کابوس سفر به امريکا از ذهنمون پاک بشه.