تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

اولين بار كه آهنگي از "محسن نامجو" شنيدم اصلا نمي شناختمش. اون رو هم توي سايت اين دوستمون پيدا كردم.

خيلي ازش خوشم اوومد. كلي توي گوگل و لابلاي وبسايت ها و وبلاگها گشتم تا تونستم كه يك آهنگ ديگه هم ازش پيدا كنم.

آهنگهاش ديوانه ام مي كند.

نمي دانم كه كار درستي مي كنم يا نه، اما براي آشنايي بقيه هم كه شده ( چون هيچ تعريفي ازش جايي نشنيدم،البته به جز يك مقاله توي سايت بي بي سي فارسي) اين دو تا آهنگ رو اينجا مي گذارم.

البته دوست دیگرمون هم توی وبلاگش مختصری در مورد نوشته.

با حفظ حقوق آهنگساز و بقيه بشنويد:

بگوبگو

باد نوبهاري

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:51  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

پيش روي من

در ميان اين همه هياهو

در ميان جمعيت خستگان و خدايان زرين

تا آنجا كه چشم ياري مي كند

هيچ چيز نيست

هيچ چيز جز جاي خالي تو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:21  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

واقعا همه چیز تموم شد؟

امروز برای یک کار اداری دو سه ساعت مرخصی بودم و توی خیابونها از این ور به اون ور . نتونستم رادیو گوش بدم یا اخبار سایتها رو چک کنم. کارم که تموم شد سوار یک تاکسی شدم که بیام اداره. تو راه رادیوی ماشین خبر ازآتش بسی داد که امروز صبح بین لبنان و اسراییل برقرار شده. اونقدر ذوق کردم که ناخودآگاه بلند گفتم وای خدارو شکر!
آقای بغل دستی ام از این کار من متعجب تا اخر مسیر نگاه از من برنداشت.

واقعا جنگ تموم شد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چندوقت پيش ايميلي دريافت کرديم در مورد يک گردهمايي فارغ التحصيلان دانشگاه که در کاليفرنيا برگزار مي‌شد و از همه دعوت کرده‌بودند که توي اون شرکت کنند. ما نتونستيم به ثبت نامش برسيم. اما چندتا از دوستامون که توشون از فارغ التحصيل‌هاي دهه 50 تا همين دو سه سال پيش بودن براي کنفرانس ثبت نام کردند.

همشون تونستند ويزا بگيرن. برام جالب بود که به همه ويزا دادن. از رفتنشون بي‌خبر بودم. تا اينکه راديو و تلوزيون‌هاي بيگانه!!! چند بار خبر دادن که براي اين گردهمايي يکسري رو از توي فرودگاه کاليفرنيا برگردوندند.

يکي از دوستای دوران دانشگاه من که اتفاقا دختر بسيار نازيه هم جزء اين گروه بود. اون براي دبير اين همايش نامه‌اي نوشت و وقايعي رو که توي اون 24 ساعت توي فرودگاه گذشته بود شرح داده. متن نامه رو اينجا نمي‌تونم بگذارم چون هم انگليسيه و هم خيلي طولانيه اما بخش‌هايي از اون رو اينجا مي‌گذارم:

هشت نفر از فارغ‌التحصيلان دانشگاه به همراه همراهانمون در سوم آگوست حوالي ظهر به فرو.دگاه رسيديم. در بدو ورود دو نفر مامور پاسپورت‌هامون رو چک کردن. همه ايراني‌ها رو يک‌جا جمع کردن و ويزاهاشون رو چک کردن. بعد به ما گفتن که بايد به دفتر اداره مهاجرات مراجعه کنيم. بعد از اينکه همه اونجا جمع شديم اول چک کردند که ببينند که همه انگليسي بلدن يا نه و بعدش همه مربوط به همون گردهمايي هستند يا خير. بعد يکي از اونها شروع به صحبت کرد و گفت که مثل چند نفر ديگه‌اي که ديشب به اونجا رسيدن بدون هيچ دليل خاصي ويزاي همه شما که مربوط به اين گردهمايي هستين باطله و ما بايد هرچه سريعتر به ايران برگرديم. اون گفت که براي همه ما در اولين پرواز برگشت يک جا پيدا مي کنن و بعد هم عذرخواهي کرد که اين مسايل خارج از کنترل اونهاست.

بعد برچسب‌هاي ساک و چمدون‌هاي ما رو کندند و با هرکردوم از ما يک مامور مصاحبه کرد. در مورد من فقط چندتا سوال کلي راجع به خودم، کارم و خانواده‌ام پرسیدند. بعد هم اين سوال که ترسي از برگشت به ايران دارم يا نه؟ بعد براي من توضيح داد که دوتا راه  دارم يا خودم داوطلبانه برگردم و يا اخراجم کنن. من اولي رو انتخاب کردم. بعد به من گفت که اگر مي‌خوام مي‌تونم با سفارت ايران تماس بگيرم. بهش جواب دادم که ما توي امريکا سفارتي نداريم. اما من مي‌تونم با دفتر حفاظت از منافع ايران (سفارت الجزاير) تماس بگيرم؟ بعد از 10 دقيقه به من جواب داد که مسوولشون اجازه تماس با اونجا رو به من نداده.

بعد از اينکه همه دوباره جمع شديم به ما گفتن که امروز نمي‌تونين به ايران برگردين چون پروازي نيست. بعد از همه خواست که ساعت، حلقه، گردنبند و کيف‌هاشون رو تحويل بدهن. و گفتن که تنها جاي مطمئني که مي‌تونن مارو ببرن، زندان ادراه مهاجرته که تا پرواز بعدي مي‌تونيم اونجا بمونيم. من ازشون خواستم که کتاب و مدارکم رو با خودم ببرم و اون‌ها گفتن که نبايد چيزي همراهمون باشه.

بعد از اون ازشون خواستم که به يکي از دوستام تماس بگيرم. اونها به من اجازه دادن که با دوستم تماس بگيرم اما براي کمتر از يک دقيقه. من از دوستم خواستم که با خانواده‌ام تماس بگيره و وضعيت من رو شرح بده. اونها به همه گفتن که با تلفن فقط انگليسي صحبت کنيد.

بعد از ساعت‌ها ما کاملا خسته شده بوديم . در حدود ساعت 9 بود که دفتر داشت تعطيل مي‌شد و ما رو به دفتر ديگه اي در فرودگاه بردن. اونجا يکي از خانم‌هاي ايراني رو ديديم که با پرواز هلند اومده بود و چون تنها بود خيلي ترسيده و وحشتزده به نظر مي‌رسيد.

در حدود ساعت دو و نيم شب بود که دو تا پليس با دستبند و زنجير اومدن و به ما گفتن که تنها جايي که براي ما مطمئنه و ما مي‌تونيم بقيه شب رو اونجا بگذرونيم زندان سنت خوزه است. اون گفت که ما بايد به اونجا بريم و انتخاب ديگه‌اي هم نداريم.

يکي از مامورين تازه وارد از من خواست که جلو برم تا من رو بازرسي بدني کنه. خيلي شبيه گشتن لباس‌هاي جنايتکارها توي فيلمهاي پليسي بود. بعد به دستام دستبند زد و از همکارش هم خواست پاهام رو زنجير کنه. ولي اون گفت که اينکار ضرورتي نداره و بعد اين قضيه براي همه عينا تکرار شد. بعد از اون فقط دستبندهاي من رو باز کردند.  بعد همه مارو با يک ماشين مخصوص حمل زنداني ها به سنت خوزه منتقل کردند. بعد از پرکردن چندتا فرم و بعد گرفتن عکس و اثر انگشت من رو به يک سلول منتقل کردند. اونجا يک اتاق شش متري با يک توالت و دو تا نيمکت و تخت بود. روي يکي از نيمکت‌ها يک زن سياه پوست خوابيده بود. بعد از چند دقيقه يک زن سفيد معتاد آوردن که در وضعيت بدي بود. مدام داد مي‌کشيد و به در و ديوار مي‌کوبيد. بعد کم کم بقيه خانم‌هاي ايراني اومدن. ما سعي مي‌کرديم که به اعصابمون مسلط باشيم.

در ساعت 2 صبح بود که اونها يکي يکي مارو صدا کردند و  به دستمون يک دستبند براي شناسايي بستند. اين دستبند حاوي عکس‌هاي ما ، اسممون و يک کد بود. در حدود ساعت سه صبح بود که دوباره دو تا مامور با لباس شخصي ما رو خواستن و اونها از ما چندتا سوال در مورد عضويت در گروه‌هاي تبه‌کاري، تجربه اقدام به خودکشي و ... کردند. يک نفر از اونها به من گفت که مشخصه که تو نبايد اينجا باشي و ما سعي مي‌کنيم که يک سلول براي شما چند ايراني زن در نظر بگيريم.

در ساعت 4 صبح اونها نام 4 زنداني مختلف رو خوندند و از ما خواستند که رو به ديوار بايستيم و دست‌هاي دو بدو ما رو به هم زنجير کردند. يکي از اونها گفت که الان به زندان سانتا کلارا ميريم و  فردا بايد به دادگاه بريم.

به زندان سانتا کلارا رسيديم و اونجا در راهروي ورودي وارد اتاقي شديم که لباس مخصوص زندان به همراه لوازم شخصي به زندانيان مي‌دادند. هوا خيلي سرد و تاريک بود. همه ما کاملا ترسيده بوديم. ما تا حدود ساعت 6 اونجا نشستيم. بعد از يک مدت طولاني اونها به ما يکسري کاغذهاي خروج براي امضا دادند و ما کمي خيالمون راحت شد که داريم از اونجا ميريم.

در حدود ساعت 6 و 45 دقيقه يک ماشين مخصوص اومد. اونها دستهاي ما رو با زنجير به کمرمون بستند و بعد ما رو سوار اون ماشينها کردند. بعد از 15 دقيقه که در يک تونل تاريک حرکت کرديم، ماشين توقف کرد و مردهاي ايراني درست با همون وضعيت ما سوار شدند. بعد يک مسير طولاني را به سمت فرودگاه حرکت کرديم.

به فرودگاه رسيديم و بعد از30 دقيقه توقف ما رو از ماشين پياده کردند و زنجيرها رو از دست و پامون باز کردند و ما رو به همون دفتر ديروزي بردند. بعد اونها وسايل شخصي ما رو به جز بليط و پاسپورت به ما برگدوندند. در حدود ساعت 11 ما به اونها کمي پول داديم تا برامون غذا بخرند. درحدود ساعت 12 قبل از اينکه پرواز لوفتانزا که چندتا از فارغ التحصيل‌ها براي گردهمايي با اون مي اومدند بشينه اونها ما رو با خشونت از اون اتاق به جاي ديگه اي منتقل کردند تا امکان اينکه ما اونها رو ببينيم و بهشون بگيم که چه اتفاقي افتاده وجود نداشته باشه.

بعد از يک ساعت ما با همون پرواز حرکت کرديم. و الان در ايران هستيم و اميدواريم که خيلي زود کابوس سفر به امريکا از ذهنمون پاک بشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 14:18  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درد دارم. درد دارم.

خبر مرگ اکبر محمدی را می شنوم. درد دارم. دنیا دور سرم چرخ می زند. سرم دور دنیا چرخ می زند. از ایران تا افغانستان-عراق- بوسنی- لبنان- فلسطین- سومالی-سودان ... تا ایران. ایران. ایران.

از اداره بیرون می آیم. هنوز گیجم. حالت تهوع امانم را بریده. از کنار دیوار آرام قدم برمی دارم.گربه ای سرش را داخل آشغال ها کرده و با ولع چیزی شبیه آشغال گوشت میخورد. یاد کودکان سوخته قانا می افتم. یاد تعریف مادر اکبر محمدی از جنازه او. دل پیچه ام شدیدتر می شود. نگاهم را از گربه برمیگردانم. آن طرف چشمم به مردی می افتد که پای از زانو بریده اش را بالا آورده و به من زل زده . سرگیجه دارم.

سرگیجه دارم. برای تاکسی ای دست تکان میدهم. سوار می شوم. صدای موزیک بلند است:" شب به اون چشمات خواب نرسه!!" با خودم فکر می کنم چه دل خوشی داری؟!! دوباره یاد دل اکبر محمدی و مادرش می افتم.

به راننده که حالا با سرعت داخل اتوبان شده و روی فرمان ضرب گرفته خیره می شوم. انگار متوجه نگاه من شده یکهو می گوید: امروز توپ توپم! چشمای نیمه بازش و کش آمدن کلماتش از سه فرسنگی اعتیادش را نشان می دهد. توپ توپ است. نئشه مواد!

کنارم ام پیرمرد خماری چرت می زند. هر از چندگاهی سرش را بالا می آورد. چیزی زیر لب میگوید که هیچ کس نمی فهمد و دوباره به چرت می افتد.

ماشین داخل خیابان می پیچد. دل پیچه ام شدیدتر می شود. خواننده اهنگ اما حکایت دیگری را می خواند:" هدیه رو وا نکرده پس فرستاد!!!" سرم را به شیشه ماشین تکیه می دهم. سعی می کنم کمی بخوابم. چشمانم را می بندم. عکس های کودکان قانا از جلوی چشمانم رژه می روند. دستی انگار معده ام را چنگ می زند.

خسته ام. خسته ام. خوابم نمی برد. پیرمرد چرت می زند. راننده روی فرمان ضرب گرفته. درد دارم. درد دارم.

به آخر خط می رسیم. (سال هاست انگار به آخر خط رسیده ایم.) دست می کنم توی کیفم و از لابلای کاغذهای مچاله نوشته هایم اسکناسی در می اورم و به راننده می دهم. بقیه پولم را که می دهد می گوید: من امروز توپ توپم." دلم می پیچد. رو برمیگردانم.

آن طرف چراغ قرمز برای تاکسی دیگری دست تکان می دهم. سوار می شوم. هنوز چند متری بیشتر حرکت نکرده ایم که بوی الکل بغل دستی ام که تا خرخره خورده و نگاه دریده راننده حالت تهوع ام را بیشتر می کند. پیاده می شوم و تا خانه می دوم.

به خانه که می رسم می دوم داخل دستشویی و همه زندگی را بالا می آورم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 14:42  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درست همین بغل
همین نزدیکی
اکبرمحمدی رفت.

*******

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:30  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حالت تهوع دارم. دارم بالا میارم.

امروز عکسهاي فاجعه قانا رو از توي لينک وبلاگ رها ديدم. نتونستم خودم رو کنترل کنم و همين طور پشت ميزم زار زدم. هی خودم پشت مانیتور کامپیوترم قایم کردم تا کسی گریه ام رو نبینه.

من به حال بشريت زار زدم. به حال کودکاني که بي خبر از دعواي قديمي بين اديان به اصطلاح الهي توي بغل مادر خوابيدن که ناگهان يک موشک سقف خونه رو رو سرشون خراب ميکنه. سهم اين بچه‌ها از زندگي مگه چي بوده که بايد فداي "حق با من است" ما بشن.

اي خدا پس تو کجايي؟!

حالت تهوع دارم. دارم همه دنيا را بالا ميارم. دلم ميخواد روي بشريت بالا بيارم. دلم ميخواد روي مذهب متعصب بالا بيارم. دلم میخواد روی قدرت بالا بیارم. دلم میخواد روی موشکهای حزب الله و بمبهای اسراییل بالا بیارم.

خدايا پس تو کجايي؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:19  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

واقعا خنده داره!
ديروز توي راه اداره راديوي ماشين روشن بود. گوينده خبر در مورد گزارشي که در مورد مصاحبه با يکي از مديران بانک مرکزي بود صحبت مي‌کرد. بعدش صحبت‌هاي همون مدير رو پخش کرد. مدير با لياقت در مورد کنترل دقيق بانک مرکزي بر روي نرخ بهره وام بانکي صحبت کرد. بعد از اينکه کلي از اقداماتشون تعريف کرد، يک شماره تلفن اعلام کرد و از مردم خواست که اگر مورد تخلفي از سوي يکي از بانکهاي خصوصي در خصوص بالابردن بهره بانکي وام‌ها ديدند حتما به اين شماره تلفن زنگ بزنند. بعد هم بانک مرکزي شديداً موضوع را پيگيري مي‌کند و باباي اون بانک رو درميآورد!!!
خنده ام گرفت. مگه ما چندتا بانک خصوصي توي اين مملکت داريم که بانک مرکزي از اينکه اونها دارن همون بهره‌هاي قديمشون رو به نام کارمزد از مردم ميگرن خبر ندارن. مسوول مورد نظر طوري حرف ميزد که انگار داره ميگه اگه سوپر محلتون پنير رو ده تومن گرون فروخت با اين شماره تلفن خبر بديد. بويي غير از فريبکاري از اين حرف‌ها نمياد. اونم از نوع غیرهوشمندانه اش.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:14  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نوشته دوستمون در آن سوی دیوار رو ببینید و تاسف بخورید به حال انسان که چقدر از وجودش رو گم کرده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:38  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تپه‌هاي پوشيده از برف

درختان پوشيده از برف

راه‌هاي پوشيده از برف

آن که بر برف‌ها قدم ‌نهد ردپايي به جاي مي گذارد

که آدمي را به تعقيب خويش ترغيب مي‌کند

تپه‌هاي پوشيده از برف

درختان پوشيده از برف

راه‌هاي پوشيده از برف

و هميشه در جايي  نشاني از زندگي

                                                                                            مارگوت بيکل

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:21  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همیشه از سفر توی روز و توی جاده لذت می برم. توی جاده چندتا چیز برام جالبه. یکی خیره شدن به خطوط ممتد و یا پیوسته وسط جاده است. که البته نمی تونم بیشتر از چند دقیقه نگاهشون کنم و حالم بد می شه.
یکی دیگه هم اینه که نوار "درگلستانه" شهرام ناظری رو گوش بدم و به دوردستها خیره شم. این دومی خیلی خیلی برام جالبه. خط افق یک خط صافه که تا بی نهایت ادامه داره. اونوقته که با خودم می خونم:
"دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آید"

"من دلم می خواهد بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:25  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin