تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

هر دقیقه که پیش میرم از خودم و از انسان بودنم شرمگین تر میشم. از ۱۱ سپتامبر نوشتم. سبو از ماجرای نسل کشی توی رواندا نوشت. ورطه از کشته شده های ایرانی توی سردشت و چند روستای ایران که با بمب های شیمیایی به بدترین نحوی که یک آدم می تونه کشته بشهُ از دنیا رفتن. از کردهاییکه نمی دونم به چه گناهی توی این سه تا کشور همسایه مورد ظلم واقع شده اند.

من از انسان بودن خودم شرمسارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:37  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اگر بدونيد رييسم امروز از چه دنده چپي بلند شده. فقط داد مي زنه. خوشم مي آد با اينكه سن و سالي نداره و نسبت به بقيه مدير ادارات دولتي خيلي جوونه، چقدر همه كاشناس‌ها ازش مي‌ترسن. كارشناس‌هاييكه جاي برادر يا خواهر برزگترش هستن. همچين وقتي داد مي زنه يا به منشي ميگه كه فلاني رو صدا كن يارو مي پره.

ظهري تو ناهار خوري منشي اش به موبايلم زنگ زد كه كجايي؟ قاشق توي دهنم پريدم توي آسانسور. اون تو كه بودم تا برسم طبقه سوم  دوباره به موبايلم زنگ زد كه كجايي؟ با بدبختي كه آنتن نمي داد گفتم تو آسانسورم و دارم مي آم. از شدت ترس از رييس حالت تهوع گرفته بودم. همون يك ذره غذايي كه هم خورده بودم توي معده ام رژه مي رفت. دوان به اتاق رييس رسيدم. به منشي گفتم كه چي كارم داره. موضوع خيلي خنده دار بود. زمين و زمان رو به خاطر نامه اي كه اصلا به نوشتنش نياز نبود به هم ريخته بود. منشي رنگ به رو نداشت و مثل بدبخت ها به من نگاه مي كرد. نامه رو از دستش قاپيدم و پريدم تو اتاق رييس. بهش گفتم كه اصلا نيازي به اين نامه نبوده و من قبلا موضوع رو تلفني حل كردم. اون هم به راحتي قبول كرد. بيرون كه اومدم منشي مثل فرشته نجات بهم نگاه مي كرد.

ظاهرا يك نامه رو صدبار نوشته بود و رييس هم خطش زده بود و داد و هوار كه اين چه طرز نامه نوشتنه.

يك بخش عمده مديريت قيافه است. من از اولش كه اومدم اينجا محو قيافه رييس شدم. اونقدر چهره‌اش به مديرها مي‌خوره كه اصلا نيازي به داد زدن نداره. هيكل گنده‌اي داره و تن صداش اونقدر رسا و بلنده كه ميخكوبت مي‌كنه. واقعا بعضي‌ها مدير زاده شده اند.

خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم قيافه من اصلا به مديرها نمي‌خوره. بايد يك كمي ترسناك بشم. البته اگر بخوام توي اين سيستم بمونم و رییس بشم.

*****

به خودم قول داده بودم اینجا هیچ وقت از سیاست چیزی ننویسم. اما فقط یک جمله! دیروز سالگرد ۱۱ سپتامبر بود. صدای امریکا گوش می دادم.آمار کشته ها رو ۳۰۰۰ نفر اعلام کرد. با خودم گفتم که این امار کوچیکی نیست. اما چون هیچ وقت رادیو تلوزیون ایران روش خودزنی نکردن(کاری که برای بعضی جاهای دیگه می کنن) واقعا بسیاری از مردم ایران به عمق فاجعه پی نبرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:22  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صبح‌ها كه دارم مي‌آم اداره، توي مسير سرم رو به شيشه ماشين تكيه مي‌دم و به راننده ماشين‌هايي كه از كنارمون رد مي‌شن يا ما از كنارشون رد ميشيم خيره مي‌شم. به چهره‌هاشون ذل مي‌زنم و سعي مي‌كنم از خطوط شكسته چهرشون، از ماشينشون، از طرز رانندگيشون و يا از سرنشين‌هاي ماشينشون يك كمي درموردشون بفهمم. اونوقته كه دقت مي‌كنم و به خودم مي‌گم: نگاه كن! همشون شبيه همند. همه دارن با عجله به سمت مقصدي حركت مي‌كنن. البته به جز راننده‌هاي تاكسي و مسافركش‌ها كه مقصد ندارن و آواره خيابونان. همه تقريبا شبيه هم لباس مي‌پوشن. اونهايي كه ادارات دولتي كار مي‌كنن عين هم و اونهايي كه شركت‌هاي خصوصي كار مي كنن عين هم.

عصرها هم همين تفريح سالم رو دارم. توي راه‌بندونها كه ماشين كناري خيلي بهمون نزديكه هم همينطور. البته اونوقت رانندهه با تعجب بهت نگاه مي‌كنه كه " مگه خلي؟!" يا يك لبخند تحويلت ميده كه يعني بعله! يا روشو سريع برمي‌گردونه كه واه اين خانومه به من گير داده و مگه خانم خودت برادر و پدر نداري؟!!

با خودم فكر مي كنم جامعه شناس‌ها چه رشته جلبي رو انتخاب كرده‌اند. شناخت آدم‌ها خيلي جالبه. مي تونه بهت از همه چيز ديد بده. با شناختن آدم‌هاي خيلي معمولي يك جامعه مي‌توني از سياست و اقتصاد و ساير مسايل كلان كشور سردربياري.

من در مورد مردم ايران البته يك چيز ديگه رو هم فهميده‌ام و اون اينه كه با همه گرفتاريهاشون هنوز هم خيلي شادن. البته فكر كنم اين خاصيت كشورهاي عقب مونده است. كه مردم الكي خوشي داره.

من پاكستان رو نديده‌ام، اما يكي از دوستام كه اون كشور رو ديده اولين چيزي كه بعد از فقر و بدبختي توجهش رو جلب كرده شادي مردم بوده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:1  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند روزیه که بخشنامه جدید از وزراتخونه برای پوشش خانم ها اومده. حراست سازمان هم روی بخش نامه یکسری دستورات اضافی گذاشته و عکس دو تا خانم چاق و خیلی بدهیکل شبیه نکیر و منکر زده توی راهروهای اداره که پوشش خانم ها باید شبیه این خانم ها باشه.
مانتو کاملا بلند و گشاد با یک مقنعه که تا آرنج رو بپوشونه به رنگ مشکی یا سرمه ای تیره. از همه بدتر دستور شلواره. شلوارهامون باید پارچه ای مشکی باشه و به هیچ  عنوان جین نباشه. یکی دو روز اول که بچه ها قوانین جدید رو نمی دونستند دو سه نفری رو برگردوندن خونه که شلوارهای جینشون رو عوض کنند. اون بدبخت ها هم از ترس از دست دادن کارشون کوچکترین اعتراضی نکرده بودن و برگشته بودن.

فعلا اوضاع گیربازراه. من البته خودم به رعایت یکسری شئون معتقدم ولی به گیرهای الکی که هرچند وقت یکبار اونهم فقط به خانم ها داده می شه بسیار معترضم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:33  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نمي‌دانم چرا هميشه همينطوره. هميشه وقتي خيال مي‌كني براي مدت كوتاهيه كه همه چيز مرتبه و آرامش داري، نگراني به سراغت مي‌آد. نكنه اين آرامش موقتيه. نكنه يك دفعه طوفان بلا از راه برسه. نكنه يك اتفاقي آرامشم را به هم بزنه.

واي خدايا! اونوقته كه حتما يه چيزي از آسمون يا زمين مي‌رسه كه آرامشتو به هم بزنه. يه چيزي سر مي‌رسه كه بهت بفهمونه همه چيز موقتيه، حتي شادي و آرامش كوچيك دنياي كوچيك من! من كه فقط يك دانه كوچيك شنم.

براي من هميشه همينطور بوده. به ياد ندارم آرامشم بيشتر از چند ساعت طول كشيده باشه. به ياد ندارم كه خيالم براي مدتي نسبتا طولاني راحت بوده باشه. . وقتي خوشي‌ام به هم مي خوره، وقتي نمي‌دونم از كجا و نمي‌دونم چطوري  يه چيزي عينهو بختك روي زندگي‌ام مي‌افته و خوشي كوچك و ناپايدارم رو به دلهره و غصه بدل مي‌كنه، اونوقته كه به ياد قولهايي كه هميشه به خدا داده‌ام مي‌افتم و توي دلم التماسش مي‌كنم. خدايا ايندفعه فقط ايندفعه آرامشم رو بهم برگردون، قول مي‌دم كه ...

تا به ياد دارم، هروقت سرخوشي به سراغم اومده، موقتي بوده. تا به یاد دارم زمان خوشی دلهره از دست دادنش و زمان ناخوشی التماس برگشتش راه گلوم رو بسته.

خدایا فقط ایندفعه ارامشم رو به من برگردون. من که فقط یک دانه شن کوچیکم. آرامشم هم خیلی کوچیکه./ قول میدم هیچ وقت آرامش کسی رو به هم نزنم. خدایا. خدایا!

 

 

خداجونم كاش بچه مونده بودم. كاش به دنيا نيومده بودم. "

"آخ خداجونم! آوازهاي غمناك داشتن چيز وحشتناكيه!"

 

   طوفان كه فرو نشست

ابرهای پر غريو  كه پراكند

و نخستين پرتو خورشيد

كه باز تابيد برزمين كه هنوز  از باران خيس است

همه چيز بوی زندگی می گيرد.

از پس آغازی ديگر و رشدی دوباره

هر علف وهر بوته

تنفس آغاز می كند

هوا تازه وپاكيزه می شود

شاخه های درختان سر بر میآورد

گيسوان ژوليده دوباره آراسته میشود

وآرامش باز میگردد

همان آرامش پيش از طوفان

كه همانندی ندارد در هيچ چيز

                                                                           مارگوت بيكل-ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:58  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند روزي سفر بودم. رفته بودم ولايت. هوا خيلي عالي بود. خيلي بهتر از تهران دودآلود. ولي آدميزاد به هرچيزي عادت ميكنه. حتي به چيزهاي غيرقابل تحملي مثل دود و دم، ترافيك، شلوغي و .... من هم به اين هواي فرحبخش!! تهران عادت كرده ام. طوري كه هروقت از تهران ميرم علايمي مثل آلرژي به هواي پاك كلافه‌ام مي‌كنه. امروز توي راه اداره كلي دود گازوييل و سرب خوردم. توي ترافيك يك عالمه بوق شنيدم و كلي حال كردم و سرحال شدم.

حالا هم پشت ميزم هستم. دوباره برگشتم با نگراني هاي هرروزه. كه حالا چي ميشه؟! يك دقيقه ديگه چي ميشه؟! بسته پيشنهادي چي شد؟! آمريكا چي گفت؟! احمدي نژاد چي كار كرد؟!

البته ولايت هم كه بودم همين نگراني‌ها بود. اما نمي دانم چرا آدم توي زادگاه خودش بيشتر احساس امنيت ميكنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:6  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin