تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

 امروز گفتم یک کم جامعه مدنی رو در نظر بگیرم و هم در جهت کم کردن آلودگی هوا و هم در جهت کمک به جیب مبارک که روزهای آخر ماه رو به سختی هرچه تمام می گذرونه با حمل و نقل عمومی برم سرکار. البته نه اینکه من ماشین شخصی داشته باشم. اما همین تاکسی هم یکجور هم عمومی هست و هم نیست. اصلا بخوام روز ماه رمضونی راستش رو بگم می خواستم یک کم هزینه رفت و آمدم به اداره رو کم کنم. کرایه تاکسی توی مسیر من خیلی گرونه.

توی وسایل عمومی  اتوبوس و مینی بوس که دوران دانشجویی خیلی خوب جوابشونو پس داده بودن. یادمه آخرین باری که سوار اتوبوس شدم دعوای خیلی سختی بین دوتا آقا که یکیشون وارد قسمت خانم ها شده بود اتفاق افتاد. اون یکی به این یکی معترض که مگه خودت مادر و خواهر نداری. و این یکی داد می زد که به تو مربوط نیست. بعد اون یکی یک حرف ناجوری بهش زد که من معنیش رو نفهمیدم. البته روم هم نشد  از کسی بپرسم چون به هرحال نباید توی اون دعوای ناجور حرفی تو مایه های "ای بی تربیت" و یا "بد بد بد" به هم گفته باشن. دعوا بالا گرفت و این وسط همای بخت اقبال طبق معمول چرخ زد و اومد روی من نشست. مردکی که وارد قسمت خانم ها شده بود وسایلی که دستش بود رو به سمت اون یکی پرت کرد و از شانس خوب من یکی ازابزارهای خیلی سنگینش محکم خورد تو پهلوی من. نفسم بالا نمی اومد. زبونم بند اومده بود. همون جا از اتوبوس پیاده شدم و بقیه راه رو با تاکسی رفتم. این آخرین باری بود که از دانشگاه با اتوبوس برگشتم خونه.

بنابراین دیروز گزینه اتوبوس رو از ذهنم پاک کردم و مترو رو انتخاب کردم. با اینکه یک دور شمسی قمری باید باهاش می زدم اما به هر حال هوای پاک و آرامش و عدم ترافیکش کلی مزیت بود که می تونستم به خودم بقبولونم که با مترو برم سرکار. به علاوه هزینه رفت و آمدم به یک چهارم تقلیل پیدا می کرد.

بلیط خریدم و از پله ها پایین رفتم. طق برنامه قطار باید راس ۷:۰۳ می رسید. اما ساعت ۷:۱۵ با کلی معذرت خواهی اون خانمه که اون بالا نشسته و هی میگه که تو کدوم ایستگاه هستین و از درها فاصله بگیرید و پشت خط قرمز بایستید و... به ایستگاه رسید. سوار شدیم. با اینکه به علت دیرکردش کلی آدم جمع شده بود اما بالاخره جا برای ایستادن بود. تا اینجای قضیه بد نبود. ایستگاه امام خمینی باید پیاده میشدم و خط عوض ميكردم.

 

پیاده شدم. سیل جمعیت مثل روز محشری که ندیده ام و تعریفش رو شنیده ام به سمت خروجی ها می دویدن. اولش علت دویدنشون رو نفهمیدم . ولی بعدش که هل دادن های مردم من رو به سکوی بعدی رسوند خیلی خوب فهمیدم که من هم باید میدویدم.

خیلی شلوغ بود. مردم همه توی چند ردیف روی لبه ایستاده بودن. آماده باش که تا قطار رسید بپرن بالا.  اولین ردیف روی نوک پا درست روی لبه ایستاده بودن. کافی بود یکی از اون عقب یک هل کوچولو بده  تا یکی از همون حوادثی که توی اخبارهای خارجی در مورد ایران و همسایگانش تعریف می کنن رخ بده. آقای سخنگو پشت بلندگو فقط فحش نداد. اینقدر داد و هوار کشید که از سکو فاصله بگیرید که آخرش به سرفه افتاد. داد می زد هی آقا مگه با شما نیستم. از سکو فاصله بگیر. اما هیچکی حاضر نبود از جایی که با اون زحمت روی لبه سکو بدست آورده یک سانت عقب نشینی کنه.

بالاخره قطار اومد. قبل از باز شدن درها فشار جمعیت چندبرابر شده بود. درها که باز شدند سیل جمعیت فشرده داخل که می خواستند بیرون بیان و مردمی که می خواستن داخل واگن ها بشن با هم تداخل کرد و اینطوری بود که یکهو جیغ و داد همه بالا رفت که آی خانم مگه کوری و یا کیفم رو کجا می بری و یا له شدم و یا جیغ بچه ای که توی این هیر و ویر مامانش رو گم کرده بود. با هر زور و زحمتی بود چند نفری پیاده شدن و چند نفری هم تونستند سوار شن. اما حالا در ها بسته نمی شد. مرد بیچاره پشت بلندگو داد می زد که از درها فاصله بگیرید. اما انبوه جمعیت که از درهای مترو آویزون بودن اجازه نمی دادن درها بسته شه. چند دقیقه ای طول کشید تا مسئول قطارها اومد و یکی یکی آدم هات آویزون رو پیاده کرد تا درها بتونه بسته بشه.

این حادثه برای دو قطار بعدی هم اتفاق افتاد و من هم نتونستم سوار شم. دیگه خیلی بیشتر از اونچه فکرش می کردم دیرم می شد اگر نمی تونستم سوار قطار چهارم بشم. بنابراين مجبور شدم يك كم مثل بقيه با سيستم "هل بده و آويزون شو" رفتار كنم. سوار شدم اما اوضاع داخل خيلي بدتر از بيرون بود. همه جيغ ميزدن. 

 چند نفري اون تو لابلاي جمعيت حبس شده بودن و نتونسته بودن ايستگاهي كه مي خواستن پياده شن و مدام جيغ مي زدن. هر ايستگاه كه نگه مي داشت. دو فشار از مقابل هم وارد ميشد. اونهايي كه مي خواستن بيرون بيان و اونهايي كه مي خواستن سوار شن.

اون روز خيلي بد گذشت. علاوه براينكه يك ساعت دير به اداره رسيدم كمر درد شديدي هم دچار شدم. البته تجربه خوبي شد كه ديگه هوس هيچ نوع حمل و نقل عمومي نكنم. اونهم از نوع متجددش.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:44  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز داشتم در مورد خودم فكر مي‌كردم و طبق معمول موضوعات جديدي رو كشف كردم. كشف زواياي جديد از روحيه خود آدم خيلي لذت بخشه. حتما تجربه كرده‌ايد. البته در بيشتر موارد چيزي كه كشف مي‌كنم درمجموع ناراحتم مي‌كنه. اما دونستن صورت مساله خيلي بهتر از ندونستنشه.

امروز هم داشتم به كلاس تذهيبي كه پارسال مي رفتم فكر مي كردم. دوره اولش كه تموم شد با اينكه خيلي بهش علاقه داشتم ولش كردم. بهونه راه رو آوردم و اينكه چندتا ماشين بايد عوض كنم و.... تا همين ديروز هم واقعا فكر مي‌كردم مساله فقط دوري راه بوده. اما ديروز يك چيزي فهميدم. يادم افتاد كه تا نيمه دوره من تقريبا تو كلاس از همه بهتر بودم. طرح‌هام خوب بود و در مجموع استادم راضي. تا اينكه يه نفر جديد وارد كلاس شد كه نتونستم وجودش رو بيشتر از چند جلسه تو كلاس تحمل كنم. خيلي خوب وآروم و مهربون بود و كارش واقعا حرف نداشت. نتونستم يكي رو توي اون كلاس بهتر از خودم ببينم و ولش كردم. به همين سادگي. به همين مسخرگي. وقتي به همه گذشته‌ام رجوع كردم فهميدم كه تو همه زندگي‌ام همين طور بوده‌ام. هميشه دوست داشتم كه بهترين باشم و وقتي يكنفر رو بهتر از خودم مي‌ديدم به سادگي ولش مي‌كردم. خيلي بچگونه است. اما حداقل خوبيش اينه كه من خودم كشفش كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 8:58  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

از مجموع ضرب المثل‌هايي كه در طي عمرم ياد گرفته‌ام اين يكي رو از همه بيشتر دوست دارم. اون هم دليلش اينه كه از همه ضرب المثل‌ها براي جامعه ما بيشتر مصداق داره. تقريبا هرروز يك موردي پيدا مي كنم كه اين ضرب المثل به ذهنم بياد.

مي گن: تهران يك مسجدي داشته به نام مسجدشاه و اون مسجد (روتون گلاب!) يك دستشويي داشته و اون دستشويي هم مسوولي داشته. اونجا به جز مسوول، يكسري (روتون گلاب!) آفتابه هم داشته. كار اين مسوول اين بوده كه صبحها همه آفتابه‌ها رو پر كنه و براي استفاده مردم بذاره جلوي در ورودي دستشويي و مردم هم يكي يكي بيان و اونها رو بردارن. از قضاي روزگار روزي گذر مسافري براي قضاي حاجت به اين دستشويي افتاد. رفت جلو و يكي از آفتابه‌هاي آب شده و اماده رو بردارشت. كه يكهو داد مسول دستشويي بالا رفت كه " اي آقا1 چه مي كني؟! فكر كرده اي اينجا شهر هرته؟" مسافر متعجب نگاهش مي كنه و ميگه كه فقط مي خواسته يك آفتابه رو برداره و همين. مرد بهش ميگه" اون آفتابه رو كه دستته بگذار زمين و اون يكي رو بردار" مرد متعجب ميپرسه مگه آفتابه با آفتابه چه فرقي داره؟ مسول دستشويي با قيافه حق به جانبي از روي كرسي‌اي كه بهش تكيه زده بود بلند ميشه و ميگه:" آخه مرد حسابي اگه قرار باشه هركي هر آفتابه‌اي رو كه دلش مي خواد برداره پس من براي چي اينجا نشسته‌ام؟!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:1  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin