تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

پیشتر هم گفته بودم. من توی یک ادراه دولتی کار می کنم. یه جایی وابسته به یه وزارتخونه مهم و کلیدی که از قضای روزگار پول نفت هم زیر دست و پاش ریخته. خیلی وقت نیست اینجا کار می کنم. نزدیک به دوساله و پیش از اون هم توی یک شرکت خصوصی به شغل شریف بردگی مشغول بودم.

هیچ وقت ناراضی نبودم. اما اونجا حقوقم اونقدر پایین بود که خدابیامرز پدربزرگم که قناد بود و از دار دنیا یک مغازه قنادی و کارگاه شیرین پزی داشت سوت از کله اش پرید وقتی شنید نوه ی دست گلش!!!بعد از این همه رفتن و اومدن و هی درس خوندن فقط اینقدر حقوق میگیره. اولش که باور نکرد اما بعدش بهم پیشنهاد کرد که برم وردستش تو کارگاه شیرین پزی کار کنم.

با کار کردن توی اون شرکت ساختم تا بااستفاده از بند شریف "پ" توی این اداره کار پیدا کردم. خوب خیلی به نفع بود. روزی یک ساعت کار تو این اداره در مقابل ۱۰ ساعت توی اون شرکت و البته حقوق سه برابر.

با کله اومدم اینجا. اینترنت پر سرعت یکی دیگه از مزیتهاش بود. البته روز اول که مدیرم باهام مصاحبه کرد بهم گفت که کارشناسهای اینجا تقریبا سالی یک مسافرت (بخوانید ماموریت) به اروپا دارند. اما از بد روزگار اومدن ما مصادف شد با تغغغغیییرات و تححححولات در وزارتخونه مهم و کلیدی مذکور...(خودتون تا آخرش رو بخونید)

تقریبا برای ۳ تا ۴ نمایشگاه توی انگلیس و آلمان و ژاپن اقدام کردم. اما مدیرهای مهم تر از مهم مجوز ندادن. یادش بخیر. اولین بار که شماره پاسپورتم رو خواستند تا برای مجوز سفر انگلیس اقدام کنم زنگ زدم و به همه آشناهام و دوستام و فامیلم خبر دادم و ازشون جاهای دیدنی لندن رو سوال کردم. بعد از یک ماه که خبری نشد پرس و جو کردم وفهمیدم که مجوز صادر نشده. برای سفر آلمانم هم نتونستم دندون رو جیگر اروپا ندیده ام بگذارم و باز هم به همه عالم و آدم خبر دادم که دارم برای یک ماموریت بسیار مهم راهی اروپا میشم. بازهم قسمت نشد. و الی آخر

اما چند روز پیش بالاخره قرعه به نام ما افتاد و یک سفر دوروزه به کیش برام جور شد. و من بالاخره رفتم ماموریت. قرار بود از نمایشگاه توی کیش دیدن کنم. اما دیدن نمایشگاه نتونست بیشتر از ۲ ساعت از من وقت بگیره و در نتیجه مجبور شدم (تاکید می کنم مجبور شدم) بقیه ماموریتم رو در قایق سواری و دوچرخه سواری دور جزیره و ... بگذرونم. هوا خیلی خیلی عالی بود. بارون نم نمک می زد و جزیره هم خیلی خلوت بود.

در کل ماموریت خیلی بهم چسبید.

ماموریت انجام شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 14:19  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

او در میان نشسته و ما چشم بسته ایم
باران اگرچه هست ولی دل نشُسته ایم

دردی که در ازل ز سر زلف خویش داد
از یاد برده ایم و همان خاک خسته  ایم

شاید زمان برای حادثه از دست رفته است
از ما گذشت پریدن که ما پر شکسته ایم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 8:34  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تو رو خدا فقط همين يكي رو بخونيد- اگه روحتون به پرواز در نيومد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:43  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"چند بار بهت بگم نبايد كفش‌ها جلوي در آپارتمان بمونه. تو دختر كوچولوي من مثل اين‌كه حرف حاليت نمي‌شه. قربونت برم". مرد با خنده اين جملات رو مي‌گفت در حالي كه چشمكي به زن مي‌زد.

"خوب اگه من دو جفت كفش دم در دارم، تو هم دو جفت اونجا داري. به علاوه من دوست ندارم كه كفش‌ها توي خونه بياد مگه اين كه بذاريشون توي جاكفشي كه تو هم تنبليت مياد اينكار رو بكني. تازه جاكفشي هم جانداره. عزیزم!" زن با خنده و با صدايي كودكانه و در حالي كه نيشگوني از روي شيطنت از مرد مي‌گرفت  اين جملات رو ‌گفت.

"جاكفشي جا نداره؟!!! مي خواي بهت ثابت كنم كه چندهزار جفت كفش بدون استفاده اون تو داري؟" مرد با لحن يك كم تندتري جواب داد، در حالي كه هنوز لبخند از روي صورتش پاك نشده بود.

"بيا بريم ببيني كه خودت هم كلي كتوني بدردنخور داري كه نمي دونم چرا نگهشون داشتي" زن بدون اينكه لبخند بزنه اين جملات رو گفت. اما سعي كرد لحنش رو مهربون نگه داره.

در طبقات جاكفشي يكي يكي باز شد و مرد در حالي كه هنوز مي‌خنديد كفش‌هاي خودش و زن رو از هم سوا كرد و در دوگوشه روي هم ريخت. بعد شروع به شمارش كفش‌ها كرد. "ببين من چهار جفت كفش توي جاكفشي دارم. تو هفت جفت. كه البته فقط يكيشون رو مي پوشي" با لبخند رو به زن ادامه داد، "بهت گفته بودم كه شلخته‌اي.

 زن دستش رو به كمرش زد و در حالي كه از پخش و پلا شدن كفش‌ها روي كف سنگي اتاق ناراحت شده بود اما سعي مي‌كرد كه لحن خونسردش رو حفظ كنه رو به مرد كرد و گفت: " ببين اينجا رو به چه وضعي كشوندي!! پاشو برو دستاتتو بشور. اين كفش‌ها پر از ميكروبه. پاشو. پاشو" مرد از جا بلند شد. كفش ها رو توي جاكفشي برگردوند. در دستشويي رو باز كرد و در حالي كه شير آب رو باز مي‌كرد بدون لبخند به زن جمله قبليش رو تكرار كرد:" بهت گفته بودم شلخته‌اي. فقط به فكر آب و آب‌كشي هستي. هيچ نظم و ترتيبي هم برات اهميت نداره اما همش به دستاي من گير مي‌دي.اَه!!!" زن كه حالا لب پايينيش رو مي‌جويد صداش رو كمي بالا برد و بهش گفت:" من شلخته‌ام؟ اگه من شلخته‌ بودم اوضاع خونت اين شكلي بود. اينجا كه همه چيز سرجاشه. تو چقدر قدرنشناسي!!" مرد بيرون اومد و در دستشويي رو با عصبانيت بست و حوله رو از روي دسته مبل برداشت و صداش رو بالا برد كه " از اين بدتر مگه ميشه؟! كجاي اين خونه نظم داره؟

زن در حالي كه دستاش مي‌لرزيد صداي ظريفش رو بالا برد و در حالي كه خودش هم ته دلش مي‌دونست كه صفت شلختگي چندان هم پربيراه نبوده جيغ زنان داد مي زد كه " من شلخته‌ام. آره شلخته‌ام. خيلي بي‌انصافي. اين خونه چشه؟ مگه چه ايرادي داره؟ " مرد كه حالا عصبانيت از چشاش پيدا بود داشت فكر مي‌كرد كه شايد يك كم زياده روي كرده و اين روزها زن بيچاره هرچند كاملا موفق نبوده اما به هرحال تمام تلاشش رو براي مرتب نگاه داشتن خونه به كار گرفته. صداش رو بالا برد و به سمت زن حركت كرد كه " تو شلخته نيستي؟ پس اينهمه ظرفي كه چند روزه توي آشپزخونه تلنبار شده چيه يا  اينهمه لباسي كه روي مبلها ريخته؟" زن ايندفعه بدون اينكه فكر كنه جيغ مي زد " اصلا تقصیر منه که اینجا موندم. باید مثل زن های دیگه می رفتم بیرون از خونه کار می کردم و بعد می اومدم پام رو پام می انداختم که خسته شده ام."

توی یک لحظه اتفاق افتاد. زن چشماش رو بسته بود و به زمین و زمان و تمام خانواده مرد بدوبیراه می گفت. اما مرد ناگهان تنها چیزی که جلوی دستش بود رو برداشت. بالای سرش برد و به سمت زن پرت کرد. زن واقعا از برخورد لیوان با شکمش دردی رو احساس نکرده بود. اما این اولین بار بود که بعد از ۱۵ سال زندگی مرد به اون حمله کرده بود. سکوت. خانه ناگهان در سکوتی فرو رفت. زن بهت زده به مرد نگاه می کرد. مرد هم شوکه شده بود. تا همین نیم ساعت پیش زنش رو نوازش می کرد. اما حالا...

همه چیز در سکوت فرو رفت. زن به سمت کلاف های کاموا رفت و اونها رو از لابلای کلی لباس بیرون کشید و بدون اینکه حتی یک کلمه حرفی بزند شروع به بافتن کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:1  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ديروز تلفني با يكي از دوستان قديمي‌ام كه كلي باهاش زندگي كرده‌ام و الان اونور آبهاست صحبت مي‌كردم. از هواي اينجا كه پرسيد بهش گفتم كه يك كمي سرد شده و البته آلوده‌تر. بعد بحث به شلوغي خيابون‌ها كشيده شد و ترافيكي كه ظرف دو سه ماه گذشته دوبرابر شده و من بيچاره روزي نزديك به سه ساعت توي راهم و دود مي‌خورم و ... راننده‌هاي تاكسي‌هايي كه بد رانندگي مي‌كنن و با جون مسافرها بازي (امروز هم شنيدم كه توي اتوبان كرج يك تاكسي تصادف كرده و دو نفر مسافرش كشته شده‌اند) و خلاصه كلي بحث در مورد تهران و وضعيتش. صحبت‌‌هام كه تموم شد بهش گفتم خوب تو حالا تعريف كن.

اونهم گفت كه " آره ما هم اينجا خيلي بايد با احتياط و آروم رانندگي كنيم و شش دانگ حواسمون به جاده باشه. تا نكنه به يك آهويي يا گوزني برخورد كنيم . بعد تعريف كرد كه روزها گوزن‌ها تا نزديك خونشون مي‌آن. از درياچه روبروي خونه هم گفت كه چند روز پيش يك دسته قو رو اون تو ديده و البته هميشه پر از غازهاي وحشيه. البته از رودخونه كنار خونه هم تعريف كرد. تعريف‌هاش كه تموم شد من موندم و تجسم يك همچون خونه‌اي و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:18  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چند وقتيه كه به شدت قاطي كرده‌ام. علت اينكه به هيچ‌جا سرنزدم و هيچ يادداشتي هم نذاشتم اين قاطي كردنم بود. حالا چرا قاطي كردم دو تا دليل بزرگ داشت: يكيش اينكه يه دارويي رو به دليل پرت بودن از قضاياي پزشكي و زيادي فني بودن!! براي مدت سه هفته اشتباهي خوردم و تا مدت‌ها درگير عوارضش بودم. البته هنوز به خير نگذشته و مطمئنم كه خيلي ماجراها در پيش دارم.

دوم هم اينكه چند وقتيه به خودم، مردم، هواي دودآلود، ترافيك، وضع سياسي كشور و مشكلات ريز و درشتش كه داره رو به آسمون مي‌ره گير داده‌ام. دومي خيلي بيشتر روم اثر گذاشت و من مجبور شدم تمام دو سه هفته گذشته رو دنبال يك جايي براي رفتن به بهانه ادامه تحصيل بگردم. به خيلي جاها و خيلي كسا نامه نوشتم و تازه متوجه شدم اوضاع از اوني هم كه فكر مي‌كردم خرابتره و خيلي از استادها تا اسم ايران و دانشجوي ايراني  رو پيششون مياري يكدفعه‌اي غيب مي‌شن و اصلا جواب هيچ نامه‌اي رو نميدن. روي اين حساب دوباره نشستم سر جام و امروز ديگه تقريبا از همه جا نااميدم.

اين طنز خیلی تلخ  رو از ابراهيم نبوي بخونيد. البته اميدوارم كه فيلتر نشده باشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:43  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin