تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

روزهاي چهارشنبه توي اداره ما جلسات هيات مديره برگزار ميشه. توي اين جلسات يكسري موارد از بخش‌هاي مختلف كه براي اجراي اون نياز به مصوبه هيات مديره هست به ترتيبي كه از روز قبل ابلاغ ميشه مطرح ميشه كه يا تصويب ميشه يا نميشه. (چند تا ميشه نميشه توي اين جمله بود؟!!) از روز قبل منشي رييس هيات مديره ترتيب مطرح شدن موارد رو به منشي بخش‌هاي مختلف ابلاغ ميكنه و اونهم به كارشناس‌هايي كه مورد براي مطرح شدن دارن، شماره‌شون رو ميگه. البته رييس بخش ما كار نداره كه شماره مورد تو سيزده است يا يك. اون به منشيش ميگه كه به همه بگه كه راس ساعت 8 بيان پشت در اتاق هيات مديره بشينن. البته كه در بسياري موراد نزديك به سه ساعت پشت در اتاق هيات مديره ميشينيم و آخرش هم نوبتمون نميشه.

هفته قبل بچه‌هاي بخش ما كه شمارشون 7 و 8 به بعد بود يك كمي دير اومدن. يعني حدود ساعت هشت و بيست دقيقه. از اونجايي كه مطرح شدن هر مورد به طور متوسط 20 دقيقه طول ميكشه اين طبيعيه كه آدم فكر كنه موارد 7 به بالا از ساعت 9 هم ديرتر مطرح ميشن. همين شد كه مدير ما سر بچه‌هايي كه ديرتر از ساعت 8 اومده بودن و پشت در اتاق نشسته بودن نزديك به نيم ساعت (البته بعد از تموم شدن جلسه هيات مديره) به طور مستمر هوار ميكشيد. فريادهايي مي‌زد كه چهار ستون عرش به لرزش درمي‌اومد.

حالا اين هفته اون بچه‌ها از ساعت هفت و نيم اداره بودن. اما بيچاره يكي از اونها به دليل سرعت خيلي زياد توي نيايش تصادف وحشتناكي كرده . الحمدالله خودش سالمه، اما ماشينش رو با جرثقيل جمع كردن و بردن.

اينهم اداره دولتي و زورهاي بالاسر غير منطقي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:0  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جام رو تو اداره عوض كردم. جاي قبليم يك پارتيشن بزرگ با هفت هشت تا ميز بود كه البته هيچ نوري به غير از نور فلورسنت هاي بدرنگ و يخي داخلش نمي تايبد. من اونجا رو با هفت هشت نفر ديگه كه البته آدم هاي خيلي مهربوني بودن مشترك بودم. هيچ راهي به فضاي آزاد نداشت. درست وسط ساختمون قرار داشت و بنابراين هيچ پنجره اي نداشت.
اونجا رو به خاطر آدمهاش و سكوتش از اينجا بيشتر دوست داشتم. اما من نمي تونم بدون پنجره و هواي باز زندگي كنم. هميشه آرزوم بوده كه وقتي پولدار شدم يك خونه بزرگتر با يك تراس اجاره كنيم كه االبته پنجره هاي بلند قدي داشته باشه. بعد من برم مثل تو فيلم ها از اين صندلي هاي تاب تاب عباسي بخرم و يك دونه پتو هم روي پام بندازم. يك ليوان چايي توي دستم بشينم روش جلوي پنجره و بيرون رو تماشا كنم. براي اينكه آرزوي من كامل بشه لازمه كه هوا برفي باشه.
حالا اينجا ميز من درست روبروي يك پنجره بزرگه. درسته كه بيرون تنها چيزي كه به چشم مي خوره ساختمون هاي بلند و البته زشت و نامنظمه اما همينش هم من رو راضي مي كنه. مخصوصا كه اين چند وقت كلي روزهاي برفي رو از اين پنجره تماشا كردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:39  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دارم كتاب "خداحافظ گاري كوپر" رو مي خونم. اولين چيزي كه در موردش مي تونم بگم اينه كه ايدئولوژي جسورانه‌اي داره. منظورم نويسنده كتابه. مي گن اين كتاب شاهكار رومن گاريه. من نمي تونم اينو تكذيب يا تاييد كنم چون كتاب ديگه‌اي از اين نويسنده نخوندم.
يك چيز خوب كه تو اين كتاب ديدم جملات زيره. چند وقته كه به جورهاي مختلف به اين مضمون رسيده ام.

كلمات هميشه مال ديگرانه. يك جور ميراثيه كه مثل آوار رو سر آدم خراب ميشه. چون آدم هميشه به زباني حرف ميزنه كه ساخته ديگرانه و آدم در ايجاد اون دخالتي نداشته.و هيچ چيزش مال خود آدم نيست. كلمات حكم پول تقلبي رو داره كه به آدم قالب كرده باشند.

بعدا بیشتر درموردش می نویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:29  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نبودم. سفر نبودم اما هيچ جا هم نبودم. اومدم ديدم دوست خوبم كامران از آن سوی دیوار من رو شرمنده نموده و به يلدابازي دعوت كردن . پس:
1. وقتي دلم گرفته و موضوعي ندارم كه بخوام براش اشك بريزم يك آهنگ غمناك از توي سي دي هام پيدا مي كنم. ميشينم و به مردن خودم فكر مي كنم. و زار ميزنم. بيشتر از همه وقتي به ناراحتي مامان و بابام فكر مي كنم اشكم سرازير ميشه.
2. بيشتر از اينكه دوست دارم كتاباي جديد رو بخونم دوست دارم بخرمشون.
3.پيش ديگران كه هستم روم كم نميشه اما وقتي تنهام از يك بچه هم خجالاتي ترم.
4.بر عكس ادا اطوارم شايد بعضي وقت ها خيلي سطحي ميشم.
5. اعتراف كردن برام خيلي سخته و لابلاش ممكنه خودسانسوري هم بكنم.
طبيعيه كه نمي تونم كسي رو به اين بازي دعوت كنم. زمستون چند روزيه كه شروع شده.

*******************************************************************
خوب به دلیل لطف دوستان این بازی تا شب عید تمدید شد. این دوستان رو به یلدابازی دعوت می کنم:

ورطه
سبو
همسایه ای از چین و ماچین
یاسمن بانو
رویا بانو
سارابانو

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:51  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin