داشتم ميگفتم و از خوابهام مينوشتم كه چطور دقيقا نيمي از زندگي منند. حتي توي يك دوره از زندگيام به عشق ديدن خوابهاي عجيب غريبم ميخوابيدم. ميخوابيدم تا توي خواب به جاهايي كه نرفتم برم و كارهايي كه انجام ندادم رو تجربه كنم.
البته جاهايي كه توي بيداري رفته بودم و تصاويري كه توي ذهنمه هم خيلي از پس زمينههاي خوابم رو تشكيل ميدهند. مثلا اون اتفاق عجيب و غريب كه تم اصلي خوابم رو تشكيل ميده توي جايي اتفاق ميافته كه من اين اواخر اونجا بودهام. مثلا همين چند شب پيش خواب ديدم كه توي كيشم. البته اينكه توي كيشم اصلا مهم نبود ولي چون همين اواخر كيش بودم يكجوري توي خوابم اومده بود.
"با پدرم براي مسافرات رفته بودم كيش. روز آخري كه ميخواستيم برگرديم از هتل اومديم بيرون كه بريم سوار ماشين بشيم و بريم يك دور تو جزيره بزنيم و بعدش هم بريم فرودگاه. من از هتل كه اومدم بيرون و فهميدم كه داريم ميريم فرودگاه رو به پدرم گفتم كه چند لحظه صبر كنه تا من برم كفشهام رو بپوشم. تا اون لحظه فكر ميكردم كه فقط ميخوايم بريم كنار ساحل و براي همين پابرهنه بودم.
رفتم توي هتل و كفشهام رو پوشيدم و در رو باز كردم كه بيام بيرون كه ناگهان يك شغال شبيه گرگ قصه شنل قرمزي روي من پريد و دو تا گاز گنده از دو تا دستام گرفت و من پريدم تو اتاق و در رو بستم و با خودم گفتم اونقدر اينجا ميشينم كه شغاله بره. بيشتر از يك ساعت نشستم و بعد كه صداي شغاله از بيرون درنمياومد و من مطمئن شدم كه ديگه نيست از اتاق اومدم بيرون كه يكهو ديدم يك شير ماده بزرگ (تقريبا اندازه يك گاو بزرگ) آروم پشت در اتاق من منتظر قدم ميزنه كه تا من رو بگيره و براي بچههاش ببره. سريع در رو بستم و اومدم توي اتاق. البته چون من هميشه شير ماده رو خيلي قوي و مهربون ميدونم براش احترام خاصي قايلام توي خواب داشتم ستايشش ميكردم كه ببين چقدر بزرگه و خاك برسر شير نر كه نشسته تا زنش براش غذا بياره. دوباره دوسه ساعتي توي اتاق موندم تا مطمئن بشم كه شير هم گذاشته رفته و بعد با احتياط در رو باز كردم و اومدم بيرون كه ديدم در گوشهاي از محوطه هتل، زير چترهاي آفتابي يك گروه سگ پشمالو در حالي كه عينك دودي زدند دراز كشيدند و لنگ و پر و پاچشون رو روي شنها ولو دادن و دارن برنزه ميكنن. يكي از اونها به محض اينكه متوجه حضور من شد سرش رو بلند كرد و عينكش رو از چشمش برداشت و به من گفت "بدو تا نيومدم بخورمت" و من در اينجاي قصه بود كه پا به فرار گذاشتم و بعد از چند ساعت خودم رو به پدرم رسوندم و برگشتيم. قصه ما به سررسيد اما صبح كه از خواب بيدار شدم واقعا حس ميكردم كه همه اون تجربيات رو داشتم. بعد كه ماجرا رو با هيجان براي مصطفي تعريف كردم نمي دونم چرا طوري نگاهم كرد كه خدايا من دارم با كي زندگي ميكنم!!!