تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

وقتي دلش مي‌گيره انگار همه دنيا براش هيچي جز سنگيني نفسش نيست كه راه گلوش رو بسته.

وقتي دلش مي‌گيره ديگه به هيچي جز مردن فكر نمي‌كنه و از همه وقت بيشتر آرزو مي‌كنه كه كاش زودتر تموم بشه.

وقتي دلش مي‌‌گيره هيچي براي خودش نمي‌خواد و فقط يك كم دعا مي‌كنه براي چند نفري كه دوستشون داره و به خاطر ناراحتي اونهاست كه دلش گرفته.

وقتي دلش مي‌گيره هيچ چيز و هيچ كس نمي‌تونه شادش كنه و از حرف زدن فراريه.

وقتي دلش ميگيره...

اصولا دو حالت بيشتر نداره. دو حالت صفر و يك كه جز ايندو حالت هم نيست. يا دلش گرفته يا نگرفته. وقتي دلش گرفته هيچي از زندگي نمي‌خواد و وقتي نگرفته  باز هم هيچي از دنيا نمي‌خواد.

آخ امان از روزي كه دل كوچيكيش گرفته...

امان...

امان...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:45  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

داشتم مي‌گفتم و از خوابهام مي‌نوشتم كه چطور دقيقا نيمي از زندگي منند. حتي توي يك دوره از زندگي‌ام به عشق ديدن خواب‌هاي عجيب غريبم مي‌خوابيدم. مي‌خوابيدم تا توي خواب به جاهايي كه نرفتم برم و كارهايي كه انجام ندادم رو تجربه كنم.

البته جاهايي كه توي بيداري رفته بودم و تصاويري كه توي ذهنمه هم خيلي از پس زمينه‌هاي خوابم رو تشكيل مي‌دهند. مثلا اون اتفاق عجيب و غريب كه تم اصلي خوابم رو تشكيل مي‌ده توي جايي اتفاق مي‌افته كه من اين اواخر اونجا بوده‌ام. مثلا همين چند شب پيش خواب ديدم كه توي كيشم. البته اينكه توي كيشم اصلا مهم نبود ولي چون همين اواخر كيش بودم يكجوري توي خوابم اومده بود.

"با پدرم براي مسافرات رفته بودم كيش. روز آخري كه مي‌خواستيم برگرديم از هتل اومديم بيرون كه بريم سوار ماشين بشيم و بريم يك دور تو جزيره بزنيم و بعدش هم بريم فرودگاه. من از هتل كه اومدم بيرون و فهميدم كه داريم ميريم فرودگاه رو به پدرم گفتم كه چند لحظه صبر كنه تا من برم كفش‌هام رو بپوشم. تا اون لحظه فكر مي‌كردم كه فقط مي‌خوايم بريم كنار ساحل و براي همين پابرهنه بودم.

رفتم توي هتل و كفش‌هام رو پوشيدم و در رو باز كردم كه بيام بيرون كه ناگهان يك شغال شبيه گرگ قصه شنل قرمزي روي من پريد و دو تا گاز گنده از دو تا دستام گرفت و من پريدم تو اتاق و در رو بستم و با خودم گفتم اونقدر اينجا مي‌شينم كه شغاله بره. بيشتر از يك ساعت نشستم و بعد كه صداي شغاله از بيرون درنمي‌اومد و من مطمئن شدم كه ديگه نيست از اتاق اومدم بيرون كه يكهو ديدم يك شير ماده بزرگ (تقريبا اندازه يك گاو بزرگ) آروم پشت در اتاق من منتظر قدم مي‌زنه كه تا من رو بگيره و براي بچه‌هاش ببره. سريع در رو بستم و اومدم توي اتاق. البته چون من هميشه شير ماده رو خيلي قوي و مهربون مي‌دونم براش احترام خاصي قايل‌ام توي خواب داشتم ستايشش مي‌كردم كه ببين چقدر بزرگه و خاك برسر شير نر كه نشسته تا زنش براش غذا بياره. دوباره دوسه ساعتي توي اتاق موندم تا مطمئن بشم كه شير هم گذاشته رفته و بعد با احتياط در رو باز كردم و اومدم بيرون كه ديدم در گوشه‌اي از محوطه هتل، زير چترهاي آفتابي يك گروه سگ پشمالو در حالي كه عينك دودي زدند دراز كشيدند و لنگ و پر و پاچشون رو روي شن‌ها ولو دادن و دارن برنزه مي‌كنن. يكي از اونها به محض اينكه متوجه حضور من شد سرش رو بلند كرد و عينكش رو از چشمش برداشت و به من گفت "بدو تا نيومدم بخورمت" و من در اينجاي قصه بود كه پا به فرار گذاشتم و بعد از چند ساعت خودم رو به پدرم رسوندم و برگشتيم. قصه ما به سررسيد اما صبح كه از خواب بيدار شدم واقعا حس مي‌كردم كه همه اون تجربيات رو داشتم. بعد كه ماجرا رو با هيجان براي مصطفي تعريف كردم نمي دونم چرا طوري نگاهم كرد كه خدايا من دارم با كي زندگي مي‌كنم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:41  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من تقريبا هرشب خواب مي‌بينم. خوابهام هم اينقدر واقعي‌اند كه تا چند ساعت بعد از بيدار شدن تو جو خوابمم. مصطفي هميشه از زياد خواب ديدن من تعجب مي‌كنه. تفريح سالمم سر ميز صبحانه اينه كه خوابم رو با هيجان تعريف كنم. البته در بعضي از موارد خوابهام قابل تعريف كردن نيست. چون ممكنه باعث سوء تفاهم بشه. اگه يكروز صبح از خواب بيدار شي و با هيجان و خنده براي همسرت تعريف كني كه ديشب خواب يكي از پيمانكارهاي شركت رو ديدي كه بهت پيشنهاد ازدواج داده، اون چه فكري مي‌كنه؟ طبيعيه كه هرچقدر هم كه مثبت باشه اولين فكري كه به ذهنش خطور مي‌كنه اينه كه تو چقدر به اون پيمانكارت فكر مي‌كني! و يا صبح تا شب تو اداره داري پيشنهاد ازدواج دريافت مي‌كني؟! اصلا هم باور نمي‌كنه كه پيمانكار مذكور يكي از اونهاست كه هرروز با جنگ و دعوا از اداره بيرونش مي‌كني و دو طرف درگير آرزو دارن كه سر به تن اون يكي نباشه چه برسه كه به هم پيشنهاد بدن.
يك دسته ديگه از خواب‌هام هم بيشتر شبيه كارتون‌هاي خيلي خنده داره. اونقدر هم توشون غرق ميشم كه وقتي از خواب بيدار ميشم هيجان خوابم نفسم رو بند مي‌آره. معمولا توي اين خواب‌هام پرواز مي‌كنم و كارهاي محيرالعقول تو مايه‌هاي ژانگولر انجام ميدم. با ماشين‌هاي پرنده سفر مي‌كنم و خلاصه كلي حال مي‌كنم. اونقدر اين خواب‌هام بهم انرژي ميده كه صبح واقعا فكر مي‌كنم كه اين كارها رو انجام داده‌ام. يكي از اين خواب‌ها رو چند وقت پيش ديدم.
"توي اون خواب به همراه خانواده‌ام براي يك پيك نيك يكروزه آماده مي‌شديم. كاملا به خاطر دارم كه به سبك پيك نيك‌هاي قديمي كه با پدر و مادرم مي‌رفتيم، پدرم يك زير انداز رو زير بغلش زد و يك دونه گاز پيك‌نيكي رو هم به دستش گرفت. مادرم هم چادرش رو سرش كرد و يك زنبيل پر از خوراكي به دست گرفت. من هم يه توپ زدم زير بغلم و راه افتاديم. اما بر عكس هميشه كه اين وسايل رو توي صندوق عقب ماشين مي‌گذاشتيم اين دفعه همه با هم داخل يه شيشه نوشابه بزرگ شديم. بعد از اينكه همه مسافرها سوار شدند، شيشه نوشابه آروم از زمين بلند شد و مابه سمت كره ماه حركت كرديم. سفر نوشابه‌اي ما به سمت كره ماه خيلي طول نكشيد و شيشه نوشابه غول پيكر آروم روي خاك كره ماه نشست. همه از فضاپيماي عجيب غريب پياده شديم و پامون رو خاك كره ماه گذاشتيم. من توي خواب همش از اين متعجب بودم كه چطور بدون كپسول اكسيژن داريم نفس مي‌كشيم. چند قدم از شيشه نوشابه فاصله گرفتيم و زيلو رو روي زمين پهن كرديم و نشستيم. من براي بازي كمي از خانواده‌ام دور شدم كه سر از يك صحراي بزرگ شني درآردم. داشتم لابلاي تپه‌هاي شني صحرا به سختي قدم برمي‌داشتم كه ناگهان به يك بناي باستاني متروكه رسيدم. داخل بنا شدم و ناگهان يكي از دوستاي قديميم رو ديدم كه با دوچرخه از زمين اومده بود و داشت لابلاي تپه‌هاي شني بالا و پايين مي‌رفت. اون موقع توي خواب به فكرم رسيد كه نكنه توي اين بيابوني مار پيدا شه. به همين خاطر سريع پيش پدر و مادرم برگشتم و با اونها ناهار خورديم. بعد از كلي بازي عصر شده بود . بايد برمي‌گشتيم. فضاپيماي برگشت ما آماده شده بود. ما بايد با يك خر پرنده برمي‌گشتيم زمين. همه وسايل رو جمع كرديم و توي زنبيلهامون گذاشتيم و سه نفري پشت يك الاغ پرنده سوار شديم و به سمت زمين پرواز كرديم."
معمولا هم وقتي خوابم به يك جاي معقولي مي‌رسه كه مي‌شه داستان رو تموم شده فرض كرد از خواب بيدار ميشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:42  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همكارم گم شده. يعني يه روز اومديم سركار و ديديم كه نيست. اول فكر كرديم مرخصي يا ماموريت ناگهاني رفته . اما وقتي غيبتش طول كشيد مطمئن شديم كه يا كار پيدا كرده يا اتفاق ناگواري براش افتاده. هرچي هم به تلفنش زنگ مي زنيم خاموشه. با امروز دقيقا يك ماهه كه سركار نيومده.
حالا كارهاش رو من انجام ميدم و سرم خيلي خيلي شلوغ شده. تمام وقتم رو بدون حتي يك لحظه استراحت مي‌گيره. به همين خاطر فرصت نوشتن ندارم. خيلي هم از اين بابت ناراحتم.
ديروز يكي از دوستام بهم پيشنهاد كرد كه براي يك كار انيميشن داستان بنويسم. اونقدر خوشحال شدم كه تمام راه خونه به اداره و اداره به خونه رو بهش فكر كردم و براش ايده ساختم. تا ببينيم چي از آب در مي آد.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:1  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin