تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

ديگه واقعا تصميم گرفته بودم كه از خواب هام ننويسم. خواب هاي عجيب و غريبم تقريبا به هرشب رسيده. اين يكي ديگه واقعا نوبره!




ديشب خواب عجيب و مسخره‌اي ديدم. يك بخشي از خوابم تعبير شد. خواب ديدم مارلو براندو اومده خونه مادربزرگم. من قبلا چند سال پيش توي روزنامه خوانده بودم كه مارلو براندو سالهاي آخر عمرش رو در تنهايي و مشكلات مالي گذرونده بوده. اين بود كه توي خوابم به پالتوي گران قيمت اما بسيار كهنه‌اش ذل زده بودم و با خودم مي‌گفتم كه "ديدي مثل اينكه واقعا وضعش زياد خوب نيست."
مارلو براندو منتظر ما بود تا با هم يكجايي بريم. راه افتاديم و رسيديم به مراسم ختم نعمت الله گرجي" خداي من اين دو تا آدم آخه چه ارتباطي با هم مي تونن داشته باشن . شايد اون دنيا با هم محشور شدن و يا اونجا با هم دوستن. يا جاشون يه جاست. توي همين گير و دار بود كه شارژ گوشيم هم تموم شد و شروع كرد به چشمك زدن.
حالا امروز صبح برخلاف انتظارم گوشيم شارژ تموم كرد. حالا از تعبير بقيش مي ترسم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:48  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin