تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

ما مستاجريم. مثل خيلي از زوج هاي جوان حقوق بگير دیگه.

همين چند روز پيش بود. يه عصر گرم خردادي. صاحبخانه خيلي مهربون ما زنگ تلفن خونه رو به صدا درآورد. گوشي رو كه برداشتم شروع كرد كه شماها هم مثل دختر و پسر خود من هستيد. هيچ فرقي با بچه هاي من نداريد. ما اين دو سال هيچ بدي از شماا نديديم. خيلي هم دوست داريم كه شما بازهم توي اين خونه بمونيد. بعد يواش يواش شروع كرد كه من با آژانس املاك اونجاها صحبت كردم و به من گفتن كه شما بايد اجراه خونه رو حداقل دوبرابر كنيد. بنابراين شما كه مثل دختر و پسر خود من هستيد بي زحمت براي تمديد قرارداد  اجاره رو دوبرابر كنيد.
حسابي كفري شده بودم. ناخودآگاه صدام رفت بالا كه شما چي فکر کردید؟ همين معاملات املاكي ها هستن كه اينطور اوضاع رو پريشون كردن. با اين شرايطي كه شما مي گيد مطمئن باشيد مستاجر گير نمي آريد. با اينحال ما پا ميشيم و خيلي جاي بهتري ميريم.
گوشي رو كه گذاشتم از عصبانيت كاملا سرخ شده بودم. زنگ زدم به همسرم كه اينطوري شده و ال و بل. به من گفت ناراحت نباش و ما پا ميشيم.
حالا به شدت دنبال خونه ميگرديم. خدا باعث و بانيش رو لعنت كنه. اما اونقدر كرايه خونه گرون شده كه براي اجاره يه خونه معقول( آپارتمان 70 متري) حداقل بايد 25 تومان دستت داشته باشي.
خدا فقط به داد بچه دارها برسه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:18  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آقا لطف كنيد دو تا قرص تب‌بر به من بديد، يعني چي، مگه اينجا داروخونه نيست؟ خوب پس چرا دو تا قرص تب بر به من نمي‌دهيد؟!

 

نسخه‌ام كجا بود، آقا؟ مريض من تبش بالاست، خيلي بالا! بدجوري داره مي‌سوزه! آقا اذيتم نكن. براي خودم كه نمي‌خوام. من كه تب ندارم. مامانم مي‌گه هركي تب داره هذيون مي‌گه، مگه من هذيون مي‌گم؟

 

 قرص‌ها رو براي مادربزرگم مي‌خوام. مادربزرگ من فقط بيست كيلو وزن داره. از وقتي كه مرده بدجوري تب كرده. تنش داغ داغه. فكر كنم صد درجه‌اي داشته باشه. دوسال هست كه مرده، شايد هم بيشتر، اما از لحظه‌اي كه مرد شروع كرد به داغ شدن، داغ شد و داغ شد و داغ شد.

 

 راستي آقا! مگه نه كه مرده‌ها سردند، يخ‌اند؟ پس چرا اين يكي داغه؟ اونقدر داغ كه حتي يكي دوباري كه بهش دست زدم، كف دستام تاول زدن. ايناهاش!

 

راستي آقا پماد سوختگي ندارين؟ اين رو براي خودم مي‌خوام. اين كه ديگه نسخه نمي‌خواهد. ايناهاش اين كف دستامه. پر از تاوله. راستي آقا اين پماد براي دل هم خوبه؟ نه اين رو براي خودم نمي‌خوام. بري مامانمه. دلش بدجوري سوخته. من كه نديدم اما همسايه‌ها مي‌گن تاول‌هاي بزرگ زده.

آقا دو تا قرص تب‌بر من رو ندادي. گفتم كه، براي مادربزرگم مي‌خوام. تب داره. بدجوري تب داره. مامانم مي‌گه كه آدمها وقتي تب دارن هذيون مي‌گن، اما نمي دونم چرا مادر بزرگم از وقتي مرده ديگه حرف نمي‌زنه. بعضي وقت‌ها دلم براش مي‌سوزه. اما نمي تونم بهش دست بزنم. بعضي وقت‌ها هم ازش متنفرم.

 

راستي آقا! شده يه وقت‌هايي دلتون بگيره؟! مامان من خيلي وقت‌ها دلش گرفته. نمي دونم چي‌ميشه، اما ميگن اينجور موقع‌ها يه پرنده مياد صاف رو دلت ميشينه و مي‌زنه زير آواز. اون موقع است كه مامانم مي‌گه دلم گرفته. اون وقت انگشتشو مي‌كنه تو تنگ ماهي و يكي از ماهي قرمز ها رو در مي‌آره و مي‌گيره تو دستش. بعد شروع مي‌كنه براش روضه مي‌خونه. خودش مي‌خونه و خودش هم گريه مي‌كنه. يه جاهايي از روضش اسم خودم رو مي‌شنوم. اشك‌هاش مي‌ريزه روي ماهي و ماهي مرتب دهنش رو باز و بسته مي‌كنه. روضش كه تموم مي‌شه ماهي برمي‌گردونه توي تنگ و مي‌ره.

 

من هم خيلي وقت‌ها دلم گريه مي‌خواد. اون موقع است كه براي خودم روضه مي‌خونم.

 

خانم نوبت منه. من دو تا قرص كه بيشتر نمي خوام. من هم مريض دارم. مريض شما هم تب داره؟ آدميزاد بايد مراقب سلامتيش باشه. داشتم مي‌گفتم كه من هم براي خودم روضه مي‌خونم. فكر كنم اين قضيه روضه هم ارثيه. اين روزها همه چيز ارثيه. حتي آدم كشي. يه پدر و پسري مي‌شناختم كه هردوشون آدم كش بودن. هردوشون باهم مادرشون رو دق مرگ كرده بودن.

 

وقتي مي‌خوام روضه بخونم چشمام رو مي‌بندم و فكر مي‌كنم كه مردم. اون وقت مامان و بابام رو مجسم مي كنم كه دارن براي من گريه مي‌كن. بعد خودم رو مي‌بينم كه دارن ميگذارنم تو قبر. اين صحنه‌ها رو مي‌بينم و براي خودم زار زار گريه مي‌كنم. جرأت نمي‌كنم اين‌ها رو براي كسي تعريف كنم. مي‌ترسم بهم بگن كه افسردگي داري. راستي آقا مي‌گن مد شده. افسردگي رو ميگم. شما هم شنيده‌ايد؟ قرصي چيزي براش هست؟!

 

اي بابا! خانوم! چقدر عجله داري؟ اوضاع مريض شما كه از مريض من بدتر نيست. مريض من داره مي‌سوزه. گفتم كه نمي‌تونم بهش دست بزنم. چطور ببرمش دكتر؟!

راستي آقا ماهي قرمزه مادرم لك زده. يك لك سفيد روي باله‌هاش. خطرناكه؟ براش دوا دارين؟

آقا اين دو تا قرص تب‌بر من رو بدين من برم. عجله دارم. اگه اين قرص‌ها رو بهش ندم خونه رو به آتيش مي‌كشه. دلم هم براش مي‌سوزه، هم ازش مي‌ترسم. دو سالي هست كه مرده. مرده هم ترس داره. اما مرده‌هایي كه يخ‌اند بيشتر ترس دارن.

خيلي وقتها مي‌گم كاش من هم بميرم. اما اگه من بميرم كه تب مادربزرگم اونقدر بالا مي‌ره كه مي‌رسه به خونه مادرم. اونوقت اونجا رو هم به آتيش مي‌كشه. اما اگر بميرم، شايد يه جايي باشه كه من بتونم با خيال راحت توش استراحت كنم. چقدر دلم يه خواب راحت مي‌خواد. دو سالي مي‌شه كه نخوابيدم.  شايد هم بيشتر. فكر كنم از وقتي از شير مادر گرفتنم ديگه نخوابيدم. چقدر دلم يه خواب راحت مي‌خواد. يه خواب راحت كه مجبور نباشم ازش بيدار شم. امشب مي‌خوام اون چهل تا قرصي رو كه پريروز از همكارتون خريدم بخورم. مي‌گفت خيلي خواب رو راحت مي‌كنه. مي‌خوام اندازه چهل سالي كه نخوابيده‌ام بخوابم.

آقا من عجله دارم. اين دو تاقرص تب‌بر رو به من بديد. خيلي كار دارم. بايد زود برم خونه. دو تا قرص رو به مادربزرگم بدم و بعد خودم برم حموم. وقت ندارم. بايد برم خودم رو خوب بشورم. نمي‌خوام وقتي مامان و بابام گريه مي كنن يكي از فرصت استفاده كنه و بگه كه چه دختر كثيفي بوده.

چرا عصباني مي‌شي آقا! چرا قرص ها رو پرت مي كني؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:41  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin