روزهاي برفي يا باروني احساس ميكنم كه حداقل 10 سال جوونتر شدهام. ديگه اثري از خستگي روزمرگيهاي و تكرارها در من باقي نميمونه. بينهايت شادم و الكي حرف ميزنم، ميخندم و بلند بلند يه آواز رو زمزمه ميكنم. درست مثل امروز كه با يك نون داغ زير برف قدم مي زدم و شعر "در شب سرد زمستاني" رو ميخوندم.
واي خدايا! چقدر قشنگه! و من چقدر خوشبختم كه ميبينم. كه زندهام و اين روزهاي قشنگ زمستوني رو ميبينم.
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشين خوش نشسته اي بر بام!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:25  توسط یک دانه شن
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: