دیروز راننده تاکسی ای که باهاش رفتم خونه کر و لال بود. بهش که دقت کردم دیدم محدودیتش زیاد هم براش بد نشده. به راحتی نمی تونست منظورش رو در مورد کس دیگه ای با همکارش بیان کنه و اینطوری از فضیلت غیبت و بدگویی محروم شده بود. توفیق اجباری! وقتی هم همکاراش توی خط مسخرش می کردن و یه چیزهایی در موردش بلغور می کردن متوجه نمی شد و طبیعتا دلگیر هم نمی شد.
رادیوی ماشینش رو هم که البته بهش هیچ احتیاجی نداشت به کل از ته درآورده بود و جاش چند شاخه گل مصنوعی گذاشته بود. نه از بوق استفاده می کرد نه متوجه بوق بقیه ماشین ها می شد. بنابراین خیلی راحت می پیچید جلوشون و متوجه اعتراضهاشون هم نمی شد.
طبیعتا توی زندگیش هم این محدودیتش کلی راحتی بهش داده بود. در مجموع میون اون همه راننده تاکسی عصبی و بداخلاق و هوار هوار کن که توی اون خط کار می کنن این یکی کلا از دنیا مرخص بود و خیلی راحت رانندگی می کرد.
