تبليغاتX
یک دانه شن - این نوستالژی لعنتی!

یک دانه شن

ديروز بعد از سال‌ها برگشتم دانشگاه. اونقدر هيجان‌زده بودم كه دست‌هام مي‌لرزيد. تپش قلبم رو مي‌شنيدم. وارد كه شدم انگار پام رو ابرها گذاشته باشم زير پاهام شل بود.

شايد براي بعضي‌ها خوندن اين احساسات من در مورد جايي كه در گذشته مدتي تجربه‌اش كرده‌ام عجيب و تا حدي غريب باشه. اما كساني كه مثل من بهترين تجربه‌هاي زندگيشون رو تو دانشگاه داشتند خوب مي‌فهمن كه من چي ميگم.

وارد كه شدم گريه‌ام گرفت. دلم مي‌خواست روي‌زمين زانو بزنم و ساعت‌هاي طولاني به در و ديوار خيره بشم. اما راستش رو بخواين بيشتر از اون همه نگاه غريبه ترسيدم. زماني بود كه به بركت چرخيدن صبح تا شب تو دانشگاه ( كه البته به نظر كار بيهوده‌اي مي اومد) از هر سوراخ سنبه‌اي سر در مي آوردم و حالا همه جاي دانشگاه برام آشنا بود و ازش كلي خاطره داشتم.

ديروز خيلي حسود شده بودم. كلي به حال بچه‌كوچولوهاي 86‌اي كه با كلي كتاب و كلاسور تيپ زده از توي كلاس‌هاي تالاري رياضي1 و فيزيك1بيرون مي‌اومدن حسودي‌ كردم. ديدم كه چقدر احساس مهم بودن مي‌كردن. من بهشون حسودي كردم.

واقعا حاضرم به اون روزها برگردم. روزهايي كه با همه سختي‌هاش به شدت شيرين بود. يه وقت‌هايي ميشينم فكر ميكنم كه اگه با همه ديدي كه امروز دارم به اون موقع برگردم چه كارها كه مي‌كنم. چه تصميم‌هايي كه درست مي‌گيرم.

خدايا چقدر دل‌تنگ اون روزهام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:57  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin