عادتمه! هميشه همجا همه چيزم رو جا ميگذرام. ديگه از مصطفي خجالت ميكشم. اينكه كليدم بمونه تو خونه و بيام بيرون يك چيز عاديه. تقريبا هر ده روز يكبار بايد ساعتي پشت در بمونم تا مصطفي برسه. ديروز كه بدتر از هميشه بود. تلفنم رو تو خونه جا گذاشتم. كليد خونه رو تو ماشين. ساعتم رو توي دستشويي اداره و كارت تلفنم رو كه براي مواقع ضروري دارم گم كرده بودم. هيچ جوري نمي تونستم به كسي خبر بدم كه پشت در موندهام. به ناچار بعد از يك ساعتي منتظر شدن راه افتادم رفتم سر كوچه به سوپرماركت محل، ازش خواستم كه اجازه بده يك تلفن كوچيك بزنم. خيلي من من كرد. كمي غر زد و دست آخر گفت كه سرش شلوغه و نميتونه كاري برام بكنه.!!!
خداي من! واقعاً وقتي آدم فرصت پيدا ميكنه كه يك كاري براي كسي كه خيلي مضطربه بكنه چرا از اين فرصت استفاده نميكنه؟!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط یک دانه شن
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
